رفیق اسماعیل بهرمان

رفیق اسماعیل بهرماناسماعیل یکی از «بچه های اعماق» بود. او در شهر امیدیه، شهری کارگری در خوزستان، و در یک خانوادۀ ساده کارگری با تمام رنج ها و مشقات زندگی کارگران متولد شد و رشد یافت. پیش از طوفان انقلاب 57 وارد دانشگاه جندی شاپور اهواز گردید و یکی از فعالین مبارزات دانشجوئی شد و با محافل هوادار «سازمان چریک های فدائی خلق ایران» همکاری نمود. در مبارزات سال 57 دوشادوش مردم شهر خود در قیام شرکت نمود و پس از قیام به مطالعۀ سیاست ها و خط مشی سازمان های مختلف پرداخت و با اعلام موجودیت «راه کارگر» در سال 58، به آن پیوست.

در جریان «انقلاب فرهنگی» به همراه یاران رزمنده اش، رفیق شهید جبرئیل هاشمی آذر و دیگران به دفاع از سنگر دانشگاه و مقاومت در برابر یورش ارتجاع به آن برخاست. اسماعیل رفیقی بود بردبار، پر محبت و بی پیرایه، این خصوصیات او باعث گردیده بود که در شهرهای امیدیه، اهواز و آغاجاری، که محل فعالیت انقلابی بودند، مورد علاقه و اعتماد بسیاری از کارگران و اهالی زحمت کش این مناطق باشد و برخی از آنان برای مشکل گشائی از مسائل خصوصی و خانوادگی شان به وی مراجعه کنند. رفیق بهرمان در انجام وظایف سازمانی اش بسیار با انضباط و رزمنده ای مقاوم و سرسخت در برابر مشکلات بود. با آن که از درد سیاتیک مزمن همیشه در رنج بود و شدت درد گاهی او را از حرکت باز می داشت، هیچ گاه از انجام تعهدات سازمانی و مردمی اش باز نمی ایستاد. یک بار در حالی که کمرش از درد به شدت خم شده و دستش را به کمر تکیه داده بود تا بتواند راه برود، در اوج گرمای تابستان خوزستان، سراپا خیس از عرق ناشی از درد و گرما بر سر قرار حاضر شده بود و از این که کمی دیر رسیده بود از خود انتقاد کرده بود.
اسماعیل خیلی شوخ و پر نشاط بود. همیشه تبسمی بر گوشۀ لبانش بود و برق یک شوق بی پایان در نگاهش موج می زد. یک بار از او پرسیده بودند که آرزویت چیست؟ گفته بود: «زنده بمانم تا بتوانم در ساختمان سوسیالیسم شرکت کنم» و بعد، از شوق چنین روزی با تمام وجود خندیده بود.
رفیق اسماعیل در شهریور سال 60، در رامهرمز دستگیر گردید. او را زیر وحشیانه ترین شکنجه ها بردند. اعدام نمایشی، ضربات شلاق و … هیچ کدام در ارادۀ استوار او خللی وارد نیاورد.
جلادان رژیم اسلامی از مقاومت حماسی اسماعیل به خشم جنون آسائی دچار شده، زیر ضربات دیوانه وارش گرفتند، دستش را شکستند و گردنش را از حرکت انداختند. اما همان طور که هم بندانش نقل کرده اند، او در چنین حالی، اشعار «بلشویک وار باید جنگید»، و  «چه کند با دل چون آتش ما آتش تیر» را زمزمه می کرد و به زندانیان روحیۀ مقاومت و درس پایمردی می داد.
سرانجام در سحرگاه 19 شهریور، در شهر بهبهان، در حالی که دست شکسته اش به بدنش بسته شده بود، قلب سرخش آماج گلوله های جانیان رژیم اسلامی قرار گرفت و خون سرخش پرچم رهائی کارگران و زحمت کشان را گلگون تر نمود.
از وحشت واکنش مردم، جنازۀ رفیق اسماعیل را در 34 کیلومتری بهبهان، و با شرط و شروط به خانواده اش تحویل دادند. با این حال جنازۀ وی از مقر سپاه تا بیمارستان مصدق ( که مسیری طولانی است) با شعارهای «مرگ بر سپاه جلادان» و «مرگ بر خمینی» مشایعت شد و عابرین با بلند کردن مشت های خود، همدلی خود را با خانوادۀ رفیق شهید ابراز می کردند. در برابر بیمارستان 600 نفر از مردم شهر به گِرد جنازه حلقه زدند. اعتراضات و افشاگری های منسوبین رفیق، فضائی از خشم علیه رژیم به وجود اورده بود که هیچ یک از مزدوران جرأت نزدیک شدن به این جمعیت را نیافتند. جنازۀ رفیق اسماعیل در زادگاه کارگری اش، امیدیه، به خاک سپرده شد، آن چنان که بذری به خاک سپرده می شود؛ بذری که امید به رهائی از استثمار و ستم از آن می روید.

Advertisements

پاسخ

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s