به یاد رفیق جانباخته علاءالدین (حسن) محمدی حاجی

رفیقی تعریف می کرد وقتی در سال ۶۳ دستگیرم کرده و به اوین بردند، ابتدا می ترسیدم. مطمئن نبودم که می خواستند چه بلایی به سرم بیاورند و نمی دونستم که چگونه قادر خواهم بود تاب بیاورم. هنگامی برای بازجوئی اولیه مرا به زیر زمین بردند، تا قبل از رسیدن نوبتم بایستی مدتی در راهرو منتظر می ماندم. در انجا فرصت کردم پنهانی و از زیر چشم بند نگاهی به دور و بر خود بیاندازم. در آن چند لحظه صحنه ای را دیدم که تکلیف مرا با خودم روشن کرد. دختران و پسران جوانی که از شدت ورم و درد ناشی از شکنجه قادر به راه رفتن نبودند و چهار دست و پا خود را روی زمین می کشیدند…… در لحظات بعدی انتظار چیزی در من شکفت، رشد کرد و شد نیروی مقاومت. با خود اندیشیدم باید در برابر حکومتی که به خود حق بدهد این بلا را سر انسان بیاورد تا مجبور به چهار دست و پا رفتن شود، کم نیاورد، و نیاوردم. ننگ و نفرت بر جمهوری جنایتکار اسلامی.

 شانزده مهر سال ۱۳۶۴ جنبش کارگری و کمونیستی یکی از سازماندهنگان جوان خود را از دست داد. رفیق علاءالدین (حسن) محمدی. روزی که جهموری اسلامی رفیق حسن را اعدام کرد، این رفیق بیست و شش بهار را پشت سر گذااشته بود.

غم تو خجسته بادا که غمی است جاودانی – ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی

دو سه روز قبل از دادستانی اوین به پدر و مادرش گفته بودند برای اونروز (فکر می کنم سه شنبه بود) می تونن به ملاقات فرزندشان برن. روز قبل رفتم اونجا. پدر مانند همیشه تودار و ساکت، و مادر، که همگی عزیز صداش می کردیم، هم مرتب اظهار خوشحالی می کرد از اینکه بعد از مدتها می تونه فرزندشو در بغل بگیره. گپی زدیم و خواهش کردم سلام منو هم بهش برسونون. گفتم فردا دوباره می آم که اونا برام از حسن بگن و اینکه اوضاع و احوالش چگونه است.

چهارشنبه عقربه ساعت از دوازده که گذشت دیگه احساس می کردم عقربه ها میل به رفتن ندارن. دوست داشتم دو سه ساعت بعدی بسرعت بگذرن تا من بتونم برم و خبری از بوی اشنا بگیرم. ولی به نظر می رسید عقربه ها هم دوست نداشتن که زمان جلو بره. بالاخره ساعت حدودای پنج عصر شد و فکر کردم که دیگه الان اونا بایستی خونه برگشته باشند. رفتم.

الانم که این کلمات رو روی کاغذ روان می کنم بخوبی یادمه. نمی فهمیدم چرا دلهره عجیبی داشتم. زنگ درو زدم و بدون منتظر شدن رفتم تو. رفتم داخل راهرو، دست راست اتاق اول نه، دومی. اتاق همیشگی و آشنا. سلام کردم، جوابی سرد. یخ کردم. اقاجون رو زمین نشسته و به پشتی تکیه داده بود، فکر کردم چقدر پیر شده. عزیز روی تختی که کنار اتاق جا داده بودند دراز کشیده بود با خودش حرف می زد. نامفهوم یک چیزائی می گفت که چیزی ازش دستگیرم نشد. داداش هم بود. از ما بزرگتر بود و خیلی هم رابطه اش با ما خوب بود. بعدش هم آبجی، که سعی میکرد از عزیز مراقبت کنه. سردی تنم برطرف نمی شد. حسی بهم می گفت ساکت باش چیزی نپرس. امانم داشت بریده می شد. چی شده، چرا اینا از ملاقات چیزی نمی گن. مگه قرار نبود وقتی برگشتند برا من از حسن بگن. اقاجون سرشو بالا نمی کرد که توچشای من نگاه کنه، عزیز هم مرتب حرف می زد که هنوز هم چیزی ازش سر درنمی آوردم، به داداش نگاه کردم. با نگاهم با التماس ازش خواستم که اون لااقل برام بگه چه خبر شده. منو فهمید. سوالمو متوجه شد. نگاهی به دور و بر کرد و زیر لب، بدون اینکه دیگران متوجه بشن، زمزمه کرد «حسنو زدن» و در همون حال دستشو مقابل گلوش به علامت سر بریدن به حرکت درآورد. بعدم اجازه داد یک قطره اشک از گوشه چشماش روی گونه ش سرازیر شه.

حالا دیگه سردم نبود، جا تنگ شد. راه گلوم بسته شده بود. دیگه نمی تونستم اونجا بمونم. بزحمت خودمو بیرون کشیدم و راه افتادم تو خیابون. چقدر تنهام. باید یکی باشه که بتونم باهاش حرف بزنم. کجا برم؟ هیچکس برام نمونده. یاران دربندند. من بایستی این بار را به تنهائی بدوش بکشم. برای شونه هام بار زیادیه….. ساعت ها گذشته و من کلمه ای به زبان نیاورده ام.

سالها بعد نهال توتی به یادش و یاد همه دیگرانی که در راه آزادی و برابری جان باختند، بالای قبرش نشاندم.

حسن، حاجی و علی واحدی از اسامی هستند که در مراحل مختلف زندگی این رفیقِ صمیمی با آن خوانده می شد. یادمه قبل از سال ۵۷ در برنامه های کوهنوردی روزهائی که مسئولیت گروه با او بود، هماهنگ کردن حرکت گروهی که همه گونه تیپی در اون بود، از مبتدی تا کسانی که سالها به کوه امده بودن. برنامه با نظمی روشن و منضبط اداره می شد. رفیقی که خود در برنامه های کوهنوردی به دلیل سرعت و قدرتش در بالا رفتن از کوه معروف بود، با حوصله و پشتکار در هماهنگ کردن ضعیف تر ها با قوی ترها استعداد ویژه ای از خود به نمایش می گذاشت

 پشتکار از خصلت های بارز رفیق حسن بود. فراموش نمی کنم جلساتی را که به صورت اتقاقی با رفیق تقی امانی، که به یک نسلی قبل از ما تعلق داشت، دور هم جمع می شدیم. حسن در این جلسات با سماجت و پشتکار زیادی سعی داشت با بحث در مورد مسایل تئوریک و کلاسیک با تقی، دانش سیاسی خود را بالا ببرد.

 حسن در بین ما از اولین کسانی بود که از حضور در محیط های کار، سازماندهی و کار در بین کارگران استقبال کرد و تا زمانی که زنده بود در این راه قدم برداشت. کار با کارگران در شرکت واحد اتوبوسرانی شرکت واحد این خصلت را در وی به گونه ای روشن به نمایش گذاشت. برقراری ارتباط با مردم و کارگران از دیگر ویژگی های حسن بود. بقول یکی از رفقا در مسیر خونه تا محل کار و بالعکس، در تاکسی و اتوبوس، هرجا که بود با اطرافیانش ارتباطی عاطفی برقرار می کرد که در مواردی ادامه هم پیدا می کرد. این وی را در ارتباطاتش با کارگران دیگری که با او فاصله سنی داشتند یاری می کرد. قدرت حسن در سازماندهی در دوره ای که رژیم فشار و سرکوب را افزایش داده بود، در جابجائی نیروها و اموال تشکیلات کمک بزرگی بود.

جمهوری اسلامی حسن را آبان ۱۳۶۲ دستگیر و در شانزده مهرماه ۱۳۶۴ اعدام کرد. رفیقی که در مهرماه ۶۴ با حسن در اوین بوده، در مورد روزهای آخر می گفت: در زندان زندانیان معیارهائی داشتند که براساس آن می شد فهمید که برای چه کسانی اعدام بریده اند و حکم اشان بزودی به اجرا درخواهد آمد. مثلا دادستانی زندانی را می خواست. حسن هم بعد از اینکه اونو به دادستانی خواستند اینو فهمید. دیگه می دونست که همین روزاست که جلاد بیاد سراغش. این رفیق عزیز تعریف می کرد یادمه یکی از زندانیان مسن تر که به اتهام مجاهد تو زندان بود سرما خورده بود و حسابی قولنج کرده بود. تو اون شرایط حسن ازش خواست که رو شکم دراز بکشه تا اون ماساژش بده و همین کارو هم کرد. بیست و شش سالت باشه و بدونی که همین امروز یا فرداست که جلاد اسمت صدا می زنه و انوقت هم و غمت این باشه باری رو از دوش زندانی هم بندت برداری. یادش گرامی

Advertisements

پاسخ

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s