جانی شیفته آزاد شد؛ رفیق علی اکیر شالگونی درگذشت

اطلاعیه هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران(راه کارگر)

74940_10151236419303732_738323065_nرفیق علی اکبر شالگونی از کادرهای مبارز سازمان ما بر اثر بیماری در روز پنج شنبه دهم ژانویه در شهر برلین آلمان چشم از جهان فروبست. علی اکبر شالگونی پس از انقلاب و با تشکیل سازمان ما به صفوف آن پیوست و با انرژی پایان ناپذیر در مسئولیت های گوناگون به فعالیت پرداخت. او در دوره سرکوب های سال شصت و پس از آن پذیرای مسئولیت های پرخطر سازمانی بود که همه آن ها را با خون سردی، جسارت و احساس مسئولیت بی نظیر به انجام می رساند. علی اکبر شالگونی در سال 1362 دستگیر و زیر شکنجه های شدید و طولانی با پایداری درخشان و نمونه وار خود همه اطلاعات سازمانی را حفظ کرد. او که اتهامات وارده توسط رژیم را نپذیرفته بود، در دادگاه اول به اعدام و در دادگاه دوم به حبس ابد محکوم شد. در دوره محکومیت نیز همواره از روحیه بسیار پرصلابت و فعال برخوردار بود و مایه دلگرمی رفقای سازمانی و هم رزمان دیگر خود می شد. مقاومت او در زندان در همه دوره های سخت و از جمله کشتارهای سال شصت و هفت، تا آزادی ادامه یافت. پس از آزادی از زندان بلافاصله از کشور خارج شد و به سازمان ما پیوست تا در شرایطی دیگر فعالیت هایش را در صفوف سازمان با همان توان و انرژی پی گیرد.

ما درگذشت رفیق علی اکبر شالگونی را به همسر، دختر، خواهر، برادران و همه اعضای خانواده، رفقای سازمانی و همه هم رزمان تسلیت می گوئیم. زمان ومکان مراسم تدفین بعدا با اطلاع خواهد رسید.

هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)
پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ برابر با ۱۰ ژانويه ۲۰۱۳

———————————————————-

2013-01-21_93_akbarnastranاکبر، رویای از دست رفته ام!

به سال ها و روزهائی می اندیشم که دل شورۀ از دست دادن تو مانند شبحی شوم در پی من بود و رهایم نمی کرد. من با این هراس هم خانه شدم. تو آمدی مانند یک رویا، رویائی قابل لمس و حقیقی: گمان می کردم غربت و اندوه و دل شوره پایان یافته است.

اما در گذر زندگی انگار قرار بود که تو باز هم با مرگ دست و پنجه نرم کنی و من همچنان با دلهره روزگار بگذرانم. آنچه نمی بایست می آمد، آمد و باز مقاومت و ایستادگی تو آغاز شد وبه قول خودت «بدجوری گیر داده» بود. با رفتن تو من «پودر» شدم.

این بار آرزو داشتم زندگی به گونه ای دیگر رقم بخورد، آرزو داشتم می توانستم مسیر رودخانه را تغییر بدهم. کاش می شد.

با عشق، ثریا (نسترن) چیت ساز

——————–

باد و خاطره اکبر را گرامی می داریم. خاطراتی از قبل از زندان، زندان و پس از آن

———-

امروز راوی داستان شقایق ها رفته است

به یاد علی اکبر شالگونی / مریم محسنی

 دیشب خواب می دیدم پرنده ای که یک بالش زخمی وبر بال دیگرش ستاره ای درشت حک شده بود در آسمان پرواز می کرد و نامه ی مرا همراه خودش داشت. هرچه فریاد زدم صدایم را نشنید به سوی کهکشان ها پرکشید ونامه ی مرا نیز همراه خود ش به کهکشان برد. وقتی از خواب بیدارشدم دیگر نه از پرنده خبری بود ونه از نامه ی من. شاید او دیگر تحمل شنیدن صدای ما را نداشت و یا خسته و آزرده از این روز گار. و حالا آن همه اشتیاق وخوشحالی من برای گرفتن  یک نامه جایش را به یاس و ناامیدی داده است  و من مانده ام و یک دنیا حسرت وغم.

امروزخبری شنیده ام که مدت ها بود ازشنیدن آن وحشت داشتم. تاب شنیدن آنرا نداشتم وجرات پرسیدن وجسارت شنیدنش را نیز نه. وخوش باورانه و ساده لوحانه تلاش می می کردم شنیدن آنرا عقب بیندازم. وحتا دادن این خبرتوسط کسی که عزیزترینش می دانم نیزتحملش را برایم آسان نکرد. سالها بود که ما بخش مهمی از خاطراتمان بهم گره خورده بود و روز شماری می کردم این خاطرات را مرور کنیم اما دیگرتکرارش عذابم می دهد و حالا از آنهمه شورواشتیاق برای شنیدن صدایش دیگر فقط ردّی تلخ به جا مانده است.

امروز همه انها را از دست داده ام وخود راخالی احساس می کنم.

اسفند 69 بود که خبردار شدم اکبرشالگونی از زندان آزاد شده. از خوشحالی بال در آورده بودم  و سر از پا نمی شناختم. وصف مقاومت ها وسرموضعی بودنش روشنیده بودم برای دیدنش بی تاب بودم . آنقدر عجله داشتم برای این دیدار که هر چقدراهالی خونه به من اصرار کردند امروز را نرو، نتونستم وبه حرفشون گوش ندادم واز خونه زدم بیرون. اونقدر عجله داشتم که یکی از خیابونا که فکر می کنم ابوریحان بود؛ چند دفعه اشتباه بالا و پایین رفتم  وحالا یادم نمی آد چطور این مسیر روطی کردم. وقتی به خونه اکبراینها رسیدم ورفتم تو، دیدم در راهروی خونه تا جایی که به اتاقی برسیم که از مهمونهاشون پذیرایی می کردن، پر از سبدهای گل بود و نوشته هایی از کسانی که آنها را آورده بودند. چقدر این منظره با شکوه بود والان که 20 سال از آنروز می گذره حتا الان که حوصله ی هیچ چیز روندارم و احساس سوزشی عجیبی درقلب و روحم می کنم، وقتی به اونروزفکرمی کنم ، یاد آوری این شکوه به من آرامش میده .

تا نصفه شب از این در و آن در حرف زدیم. نمی خواستیم حرف ها روتموم کنیم . ساعت از 12 و یک نصفه شب هم گذشت، ولی از تعریف هایش دل نمی کندم هربار ازتعریف کردن خاطره هاش به وجد می آمدم ودوباره خودم را برای شنیدن تکه بعدی آماده می کردم. من دوست نداشتم خاطره هایی را که خیلی ناراحتم می کرد، بشنوم آنها را گذاشتم برای بعد. برای خودم یک دسته بندی بوجود آورده بودم. دوست داشتم در مورد اول ماه مه و روز زن رو اون شب بگه وبقیه را بگذاره  برای بعد. اما اونقدر قشنگ تعریف می کرد که دیگه این چیزا برام مطرح نبود سرموضعی بودنش ومقاومتش درست همانی بود که شنیده بودم. انگار نه انگار  تازه از زندان جمهوری اسلامی آزاد شده اونهم اونموقع و با اون شرایط. در دلم روحیه اش را ستایش می کردم. ولی حالا یک آدم بسیارخوش مشرب و با صفایی در مقابلم ظاهر شده بود که ساعت ها در کنارش می نشستی از تعریف هاش خسته نمی شدی از این در و آن در می گفت وآن قدر صمیمی بود که انگار سال هاست ما همدیگر را می شناسیم. هر بار یک تعریف را که می کرد به وجد می آمد چشمانش می درخشید ومثل یک پانتومیم خاطرات زندان رو اجرا می کرد. دوباره نفسشو تازه می کرد برای تعریف داستان بعدی ومن چقدر این روحیه اش رو دوست داشتم وواقعا هم که مثل شنیدن تعریف یک داستان زیبا از شنیدن این خاطرات لذت می بردم و دوست داشتم ماجرایش را مثل یک داستان دنباله داربرایم دفعه بعد هم  تعریف کنه، پیش خودم یک دسته بندی بوجود آورده بودم تعریف هایی که خیلی غمگینم می کرد را برا ی بعد  گذاشته بودم وهم چنین اون  سه سوال کذایی رو که دیگه  حوصله شنیدنش رونداشتم برای بعد گذاشته بودم . اما تعریف های اون همه چیزوبهم ریخت و مثل یک داستان دنباله دارزیبا مشتاق شنیدن خاطراتش بودم. من داشتم خودم را برای شنیدن هرچه خاطره ناراحت کننده بود، هم آماده می کردم که، دیگه از شب خیلی گذشته بود. وما اونجا تعریف ها رو تموم کردیم. ولی من به سختی از او و تعریف هایش دل کندم و داشتم قرارمی گذاشتم برای دفعه بعد. اما اواصرارداشت دیداردفعه بعد ما خیلی به تعویق نیفته. من هم که حس کردم  که دیگر زمان طولانی با هم نخواهیم بود با او قرارگذاشتم.

این بار یکی از دوستان دیگرزندان هم آنجا بود  و مهمانی داشتند و خانواده اش با محبت هرچه تمام تر از مهمان ها پذیرایی می کردند و اوهم که حواسش به همه چیز بود اصرار پشت  اصرار به مهمان ها و ما تعارف می کرد وشب که دیروقت شد با همان  دوست تازه از زندان آزاد شده شروع کردیم به تعریف کردن و گپ زدن و این بار سه نفری خاطرات زندان رو با هم مرور می کردیم. اکبرودوستش هرخاطره رو می گفتن ومنهم یه جاهایی خودمو داخل می کردم واز چیزایی که از کسان دیگه شنیده بودم، دوست داشتم از دهان اونها بشنوم ویک باردیگه  از اونها می پرسیدم وخلاصه، آن شب هم به پایان رسید و دیدار بعدی ما دو سال بعد در خارج از کشوربود و از آخرین بار که او را دیدم الان دیگر 11 سال می گذره. امروز که این خبرروشنیدم دیگه همه ی امیدهام برای مرورخاطرات مشترکمون از بین رفت. باورم نمیشه اونهمه شور و صفا دیگر دربین ما نباشه.

 امروزاز همه جا غم می بارد.

امروزهمه ی اطرافم روتیره و سیاه می بینم .

امروزاو رفته  وخاطرات مرا با خودش برده وحالا هیچ چیزجای خالی خاطراتم را پرنمی کند وهیچ چیزتسکینم نمی دهد.

 امروز راوی داستان شقایق ها رفته است

امروزکسی نیست داستان آب دادن به گلها را روایت کند

امروزتنها بازمانده ی حمله کرکسها به سه ستاره سپید اشک در یک روزگرم تابستانی ، ازمیان ما رفته است ا

امروزیک باردیگرآسمان زندگی من سیاه شد

امروزازآسمان خون می چکد.

پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱ برابر با ۱۰ ژانويه ۲۰۱۳

——————–

مرور خاطره‌ها، کابوس همیشگی‌ مرگ
آخه این چه سرگذشتی است که ما داریم. مرگ اکبر باعث شد که خاطره هامو باهاش مرور کنم. اولین بار اوایل سال ۶۱ سر قرار تشکیلاتی همدیگرو دیدیم. خطرناک‌ترین مدارک تشکیلاتی رو باید جابجا میکردیم. (کابوس مرگ همونجا هم بود.)

بعد بین اینکه من یا اون به ماموریت (که طی‌ اون اکبر دستگیر شد) بریم،بالاخره اکبر رفت. سال۶۲ بود.باز هم کابوس مرگ….

چند ماه بعد من هم دستگیر شدم. هر دومون حکم اعدام گرفتیم. و مدتی‌ با این کابوس شب و روز کردیم. شانسی‌؟ هردومون در رفتیم. دعوا‌های رژیم، برداشتن لاجوردی و حاجی داود بود.

وقتی‌ فکر می‌کنم سالهای زیادی با هم و بدون هم بودیم، فرصتی نکردیم دل سیر گپی‌ بزنیم. حتا سال ۶۶ تو زندان گوهردشت که پایینِ بند ما بود، فقط از لایه نرده‌ها دیدمش.

همونجا بود که شهریور ۶۷ چپ کُشی شروع شد. مرگ آنچنان با سرعت دسته دسته رفقا رو  صدا کرد و با خودش برد و کابوس مرگ آنچنان در وجود زنده‌ها نشست، که حتا فرصت نکردیم فاجعه به دار رفتن حاجی محسن رو به غم بشینیم. بعد از اعدام‌ها چند  روزی تو زندان اوین هم بند شدیم. کلامی نبود فقط نگاه و،،،،

اسفند ۶۷ بود و ما حدود۳۰۰ نفر آزاد شدیم ، اینکه اکبر جزو چند نفری بود که حاضر نشد حتا حداقل شرایط زندان برای آزادی رو بپذیره، جز این نبود که  با  شجاعتِ همیشگی پذیرای مرگ و کابوس اون شد.

۱۴ -۱۵ سال بعد آلمان همدیگرو دیدیم. مدتی‌ نگذشت که کابوس دوباره بر گشت. خودش اسمشو گذشته بود «ترشی خیار»، به هر چیزی که ازش بعدش میومد ترشی خیار میگفت.

قبل از به کما رفتنش این آخریها سرکار موبایل هامون رو روشن میذاشتیم ،گاهی تلفنی۴- ۵ ساعت گپی میزدیم.

بعد از هر شیمی‌ درمانی روزانه کلی‌ سر بسرش میذاشتم، میگفت این ترشی خیار لامصب بالاخره جونمو میگیره. می‌گفتم: پدرشو درمیایریم، از نیّری و  ناصریان که بدتر نیست.

بدتر بود اما این تومور لعنتی، که مارا به غمِ همیشگی‌ از دست دادنش نِشوند.  /  جلال

——————–

خبر کوتاه بود، اکبر از میان ما رفت

اگر چه همه این سرنوشت شوم را می دانستیم اما تا لحظات آخر باور کردنش مشکل است اگر چه هنوز هم باورم نمی شود آن لبخند مردانه که بار ها در تاریکترین روزهای زندان دیده بودم تمام شود. مگر می شود باور کرد کسی که در روزهای سیاه زندان به مرگ لبخند می زد حالا مرده باشد . اما دریغا که حقیقت دارد و ما رفقای او، عزیزدردانه او ؛ همسر بسیار وفا دار او؛ برادران و خواهران او همه دیگر آن لبخند زیبا را نخواهیم دید.

اولین بار که اکبر را دیدم سال 1358 بود ما در تشکیلات راه کارگر کار می کردیم . من قرار داشتم که شخصی را ببینم و از او مقداری کاغذ برای نشریه بگیرم. متاسفانه مشخصات فرد مورد نظر را نداشتم. درست سر ساعت و در محل مورد نظر فردی ریشو که از نظر من چهره ای مشکوک داشت حاضر شد. کمی این ور آن ور کردم که شاید برود ولی نرفت. او هم گاهی به من نگاه می کرد آخر سر دل را به دریا زدم و به قصد پرسیدن آدرس جلو رفتم  اما او انگار کار عادی را انجام می داد  بهم رسید و پرسید دنبال کسی میگردی؟ کمی هول شدم گفتم آن کسی که دنبالش می گردم مسلماً شما نیستید ! گفت خب اگر خودم بودم چه. گفتم اصلاً امکانش نیست برادر تو به کارت برس ما هم به کار خودمان می رسیم. به ترکی گفت داداش آدرس درست است منتها صاحب آدرس کمی غلط انداز است. من که هنوز باورم نشده بود که او مرا شناخته گفتم اگر آدرس درست است مشخصات آدرس را بگو .گفت سلمانی منوچهری کجاست! به او نگاهی کردم و گفتم ته این خیابان بغل آجیل فروشی. جلو آمد و با خنده ای بلند گفت مرد مومن در این خیابان نه سلمانی منوچهری هست نه آجیل فروشی کی به تو این آدرس ها را داده و با هم بلند خنیدیم این اولین دیدارمان بود.

سالها گذشت ، گاهی او را در ارتباطی کاری می دیدم  تا اینکه در سال 66 ما را ازاوین به گوهردشت به بند 5 منتقل کردند. اولین روزی که به هوا خوری رفتیم صدای اکبر را شنیدم که مرا صدا زد او در بند کناری ما قرار داشت و از لای پنجره می توانست ما را ببیند ما به سرعت نگهبان گذاشتیم و شروع به ردوبدل اطلاعات کردیم آنقدر خیالم از او راحت بود که با وجود نیاز به رعایت مسائل امنیتی تمامی گذارشات لازم را دادم و گرفتم بعد هم قرار های لازم را گذاشتیم که در مراحل بعد چگونه تماس بگیریم. روزها گذشت یکبار گزارش آمد که اکبر را در حین حمل کیک عید نوروز که با ابتکار خودش آرم داس وچکش را بر روی کیک نسب کرده بود دستگیر شده. راستش وقتی که خبر را شنیدیم بجای ناراحت شدن همگی خنده مان گرفت. بیچار اکبر داشت بازجویی پس می داد و احتمالاً کتک می خورد، ما می خندیدیم که او در بیخ گوش جمهوری اسلامی آرم داس و چکش را بالای کیک نصب کرده و با خیال راحت در بند راه افتاده و این طرف آنطرف می کند. بلاخره جمهوری اسلامی هم آنقدر نجیب!!! نبود که بیخ گوشش این کارها را تحمل کند. سر فرصت کینه اش را به اکبر ریخت.  سال 68 بعد از کشتار وسیع زندانیان ،اکبر و  تعداد ی بازمانده  دیگر را برای ا تاق آزادی صدا کردند ما با هم قرارمان را گذاشتیم که در بیرون چگونه به هم کمک کنیم که از مرز خارج شویم . متاسفانه هنگامی که اکبر و بقیه در راه اتاق آزادی بودند ناصریان دادیار زندان و یکی از عاملان فعال کشتار سال 67 سر می رسد و آنها را مستقیم به انفرادی می برد. همین اتفاق باعث شد که اکبر بیش از 2 سال دیگر در زندان بماند. من اکبر را وقتی دیدم که هردوی ما را با 10 نفر دیگر به قصد کشت زیر ضربان مشت و لگد گرفته بودند. باور کردنی نبود که پاسداران بتوانند اکبر را با آن هیکل پر و قوی مانند توپ فوتبال باین طرف و آن طرف پرت کنند . بلاخره بعد از مشت و مال حسابی، بدن های  مجروح ما را به داخل سلولی انداختند تا تکلیفمان را بعداً روشن کنند. باز هم لبخند مردانه و مطمئن اکبر را دیدم، فحشی به ترکی حواله آنها کرد و نگاهی رفیقانه به من، که این هم روی همه مواردی که تا به حال کشیده ایم. وقتی دیدم اکبر با دنده شکسته و تمامی سر و صورت ورم کرده و آسیب دیده به من لبخند می زند من هم همان فحش ترکی را حواله رژیم و اوان  انصارش کردم. چندروزی در شرائطی بسیار طاقت فرسا سپری کردیم تا اینکه ما را به سلولی انداختند که رفیق عزیز دیگری در آنجا بود. ما سه نفر بودیم.  روزهای اول سرگرم تیمار همدیگر بودیم و با نا باوری از رفقای از دست رفته مان یاد می کردیم کم کم حرفهای زندان و بیرون از زندان شروع شد.  بعد از چند روز من اعتراضم به آن دو نفر در آمد که  بابا  یک غیر ترک هم در این سلول هست! ( آنها تمام روز به زبان ترکی حرف می زدند) هردوی آنها شروع به خندیدن کردند و عذر خواهی.

آن روزهای درد و سختی هم گذشت من آزاد شدم و حدوداً 2 سال بعد اکبر هم آزاد شد به دیدارش رفتم اولین جمله ای که گفت این بود قرارمان که یادت نرفته !  انگار نه زندان ونه هیچ چیز دیگری قادر نبود اراده این مرد را بشکند. هنوز هم باورم نمی شود این مرد به زمین افتاده باشد. رفیق مشترکمان هراز چند باری زنگ می زند و احوال اکبر را از من می پرسد حتی تصمیم داشت که به خارج برای دیدارش بیاید.  نمی دانم این بار که زنگ زد به او چه بگویم.

راستی آیا اکبر از میان ما رفته است ؟ من که باور ندارم.  /  شهاب

——————–

اکبر شالگونی هم رفت

سفر به خیر مسافرِ جاده‌ی شمشیر

پیش پای عید بود. یک هفته‌ ده روزی می‌شد خبرت را نداشتم. نگرانِ جواب اسکن و «ام آر آی» جدید.  زنگ زدم و مطابق معمول سر‌ به‌ سرت گذاشتم و مزاح. مجال اندک بود و فضای شوخی تنگ. گفتی: اتفاقی تلفن را برداشتم و تا ساعاتی دیگر باید برای جراحی به اتاق عمل بروم.

– جراحی؟ مگر جواب اسکن مشخص شده؟ پاسخ مثبت دادی.

پرسیدم: اکبر بالا! نه زمان تیلفون آچیم؟

– مهدی بالا داها ممکن دیرکی زمان فرصت ورمیه.

(چه وقت تلفن بزنم؟ – شاید دیگر وقتی باقی نمانده باشد)

و دیگر فرصتی نمانده بود. تصویر بالا لحظاتی پیش از جراحی و رفتن به اتاق عمل در سالن انتظار بیمارستانی در برلین ثبت شده است، و من در فکر آن که تو هنوز یک امضا کم داشتی.

پنجم شهریورِ دوزخ‌سالِ شصت‌و‌هفت. شروعِ چپ‌کُشی در گوهردشت. به نوبت ایستاده‌ گان مرگ در جاده‌ی شمشیر، یک به یک به نزد نیری و هیئت مرگ رفته و چپ و راست نصیب می‌برند. خبر از طریق مورس به بند شش که محکومین بالای ده سال که تو در آن منزل داشتی رسیده بود. حسینِ حاج‌محسنِ راه‌کارگری را پیش‌تر به هم‌راه محمد‌علی پژمان (کاکو) از پیکار و محمدرضا طبابتی از شانزده‌ آذر، تنبیهی از بند برده بودند. هر سه در اولین روز چپ‌کشی خاورانی شدند. در راهروی‌مرگِ گوهردشت، و فرصتی که دست می‌دهد کنار دستِ حاج‌محسن قرار می‌گیری از تصمیم و پاسخ مشترک که پیش‌تر گرفته می‌گویید. این‌که در پرسش و مقابله با هیئتِ مرگ دفاع ایدئولوژیک نکنید، اما اگر پرسیده شد مسلمانی یا مارکسیست؟ از پاسخ صریح گریخته و بگویید به سئوالِ تفتیش عقاید پاسخ نمی‌دهیم.

حسین رفت و پاره‌ای از دلِ زندان با خود برد. گلِ عمرِ حاج‌محسن، هم‌سرنوشتِ گل‌های باغچه‌ی حیاط بند شش شد. حاج‌محسن در پاسخ به پرسش: مسلمانی یا مارکسیستِ مرگ‌فروشان، گفته بود: به سئوال تفتیش عقاید پاسخ نمی‌دهم، و نیری با دست به ناصریان اشاره داده بود: ببریدش چپ. و چپ، اسمِ شبِ حسینیه‌ی خون و آمفی‌تئاتر مرگ بود. لحظاتی بعد یکی از آن دارهای شش‌ردیفه‌ بر گردن حاج‌محسن حلقه شد. تو اما در پاسخ به نیری و پرسش مسلمانی یا نه؟ در لحظه‌ی آخر می‌گویی: دین ندارم. و این یعنی پرسش بعدی.: پدرت مسلمان بوده؟ گفته بودی تا آن‌جا که یادت می‌آید نه. و پرسش دیگر آن‌که: هرگز دیده‌ای که پدرت نماز بخواند؟ باز گفته بودی نه!. و بعد: تاکنون مسجد رفته‌ای.؟ یک آن به مغزت خطور می‌کند بگویی: چندباری که تنگم گرفت. برای قضای حاجت. عقل می‌کنی و نمی‌گویی آن نباید را. و این‌که: تنها برای برخی مراسم ختم و سوگواری گذارت به مسجد افتاده. تعجب کرده و به فکر رفته بودی، که هدف از این‌گونه پرسش‌ها چه می‌باشد. نیری می‌خواست با دغل و شامورتی از زبان خودت بگیرد آن سِرِ مگو را. اسلام برتو عرضه شده و تو بعد‌تر نامسلمان شده‌ای. و این یعنی آن که به بهانه‌ی اقرار زبانی، حکمِ ارتداد برایت صادر کند. و آخرین پرسش: نماز می‌خوانی یانه؟ گفته بودی نه. و فرمان که بزنید تا بخواند. ناصریان دادیار زندان، خندان‌لب و عربده‌جو تو را به پای تخت تعذیر کشاند، تا حکم الله جاری کند، و فریاد که: ای ملعون حیف! فقط یک امضاء کم داشتی.

 در فریب‌ سالِ مرگ، شرط زنده ماندنِ چپ‌ها عدمِ اثباتِ ارتداد بود و شرط آزادی پذیرشِ شرایطِ مدیریت زندان.

هم‌راه تنی‌ چند شرط آزادی را نپذیرفتی، افزون از دوسال بیش از دیگران به حبس ماندی، در مرخصی کوتاهی که با تغییر شرایط نصیب‌ات شد از فرصت استفاده و با فرار از مرز به تبعید پرت شدی. چند‌ قدم تامرگ؟ تنها یک امضا تا خاورانی شدن فاصله داشتی. دلت تا همیشه‌ی هنوز، داغ‌ دارِ حاج‌ محسن ماند. در تمامی شب‌پرسه‌های مستی‌مان در زیرزمینِ رستورانت در برلن، در حکایت ناخن درازی و زخمه‌‌ی من بر سه‌تار، چهار رباعی عاشقانه‌ی منوچهر آتشی در مایه‌ی اصفهان که دوست می‌داشتی و زمزمه‌ی نیمه‌شب‌مان بود را با یاد حاج‌محسن طلب می‌کردی.

کلاغ و گل سرخ که روی پیش‌خوان آمد. در رثای حاج‌محسن، سفیدی کاغذ تر کردم و بغض ترکاندم، نوشته‌ای با عنوان: آخرین فرصت گل. گفتی: گُزل یازوب سان، یادوندا قالسون من اوچون دا یازاسان ( قشنگ نوشتی. یادت نره یکی هم برای من بنویسی )

لب گزیدم. که زبان نمی‌چرخید به «آلله ایلمسین» گفتن. تا آن‌که عفریتِ سرطان، سرزده و نا‌خوانده از راه رسید. سرِ کار چشمت سیاهی می‌رود و سیتی اسکن، شهادت به تومور مغزی بدخیم می‌دهد. بعد جراحی و شیمی‌درمانی. گفتند: اگر تومور تا دوسال دیگر برنگردد احتمال همیشه نیامدن عفریت هست. کمرش را شکستی، نزدیک دوسال پنجه در پنجه‌ی مرگ با نحسی‌اش مچ انداختی. بعد تلفن زدی که دوباره چشمت به هنگام کار سیاهی رفته. معلوم نبود جراحت عمل پیشین ناسازگاری می‌کند یا تومور دوباره به ضیافت مرگ دعوت کرده است. دومی بود. تومور بدخیم. و بدخیمی بخشی از روزمرگی‌های تلخ غربت‌مان شده است. چند روز مانده به عیدِ نود، خودت را به تیغ بی‌رحم جراح سپردی. درآوردن لوله تنفس و به هنگامِ انتقال به ریکاوری لوله‌ی تنفس از دهان بیرون می‌کشند و ریه بدقلقی می‌کند و برای دقایقی اکسیژن پس می‌زند. پزشکان آسیمه‌سر گلو می‌درند و اکسیژن و دستگاه برقرار می‌کنند.

قطعِ چند دقیقه‌ای اکسیژن اما کار خود کرده بود. بعد رفتی به کما و خوابِ طولانی. چشم باز نکردی و تمام. «اکبر بالا دور آیاق اوسته سنین گدماقا بیر امضاء اسکیگ دی.» (اکبر جان برخیز. برای رفتن هنوز یک امضاء کم داری)

 هر موضوعی را می‌خواستی دو قبضه کنی آخرش می‌‌گفتی: «به جان شهره» و حالا من به «جانِ شهره» مانده‌ام به چه کس باید تسلیت گفت. به نسترن و شهره؟ یا به بچه‌های زندان. و اگر این عزا را صاحبی باشد. منِ جان‌سوخته و دل از دست‌رفته نیز سهمی در آن دارم.

آخر «این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید»  /  مهدی اصلانی

——————–

در رثای رفیقی دیگر / منصور تبریزی، وحید صمدی، وزیر فتحی

سرانجام رفیق علی اکبر شالگونی پس از مبارزه ای طولانی با مرگ، از میان ما رفت. از دست دادن رفیقی مثل اکبر راحت نیست. رفیقی که انبانی از خاطره های زیبا را برای ما که با او زیسته ایم بر جای گذاشت. ما نویسندگان یادداشت حاضر از تابستان 67 به بعد، در مقاطعی و یا تا روزهای آخر حیات وی در کنارش بودیم. و اکنون که این یادداشت را می نویسیم سیلی از خاطرات بر ما هجوم آورده که امکان انتخاب از آن میان را سلب کرده است. اکبر که از هفت خوان رستم گذشته بود، روئین تن می نمود. باورمان نمی شود که امروز در کنار ما نباشد، باورمان نمی شود که امروز این ما باشیم که در قفای او غمگینیم. شاید اگر او نیز در خاوران خفته بود، باورش برایمان آسان تر می بود. اما این چه سرنوشتی است که کسی را که می توانست در خاوران خفته باشد به آرامگاه «کایزر ویلهلم» در برلین کشاند. دست سرنوشت را بازی بسیار است.

akbar1

اکبر شالگونی مَرد صحنه های خطیر و نبردهای بزرگ بود. سریع الانتقال و صریح الهجه بود. محیطی که در آن بزرگ شده بود از او فردی با تجربه و توانا ساخته بود. مقاومت، لحظاتی از زندگی اکبر نبود، خصیصه ذاتی او بود و او این امر را حتی تا واپسین دم زندگی و تا آخرین نبرد با بدخیم مرگ اثبات کرد و از خود سمبلی از مقاومت بر جای گذاشت. اکبر در زیر شکنجه و بازجویی پایداری جانانه ای نشان داد. وی پس از خروج از بند 209 و در حالی که هنوز حکم نداشت به بند سرموضعی های اوین منتقل شد. از همان ابتدا خطوط مقاومتش را ترسیم کرد و تا به آخر ذره ای از آن کوتاه نیامد.

تسلیم نشدن در برابر هیات های مرگ در تابستان 67؛ برافراشتن پرچم ایستادگی در پاییز همان سال و پاسخ منفی وی به شرط مصاحبه در هنگامه ای که شبح اعدام بر فضای زندان حاکم بود و دارها هنوز بر پا و هراس از در و دیوار بندها فرو می ریخت؛ ثابت کرد که اکبر دل شیر دارد و روحی تسلیم ناپذیر. انتقال وی به همراه 18 تن دیگر به سالن ده گوهردشت – به عنوان کسانی که به اشتباه از دور اول کشتار رهیده اند- و صحنه سازی مجدد اعدام ها در نیمه های شب؛ نتوانست خللی در اراده او وارد کند. و وی همچنان بی کوچکترین انعطافی، همچون صخره در برابر بدخیم جهل و سرمایه ایستاد.

زمستان 67 مصادف بود با دوران پس از جنگ و رژیم و شرکای غربی اش هردو در صدد تجدید قراردادها و بهره بردن از شرایط. در آن هنگام هیات هایی در معیت وزرای خارجه آلمان و فرانسه پای بر فرشی از خون گذاشتند تا با رژیمی وارد معامله شوند که تازه همین چند ماهِ پیش هزاران نفر را قتل عام کرده بود و صدها چه گوارا را به دار آویخته بود. بستن هر قراردادی با جمهوری اسلامی، افشای نقش پنهان شرکای غربی در قتل عام هزاران انسان آزادیخواه، انقلابی و کمونیست بود. افشای این بود که سرمایه داران در هر کشوری که باشند، در چپ زدایی و حذف انقلابیون و کمونیست ها منفعت مشترکی دارند. معامله با رژیمی که دستش تا گردن به خون آلوده بود، ننگ دیگری بر پیشانی نظام مسلط بر جهان بود. رژیم «عفو عمومی» اعلام کرد.

اکبر در زمستان 67 به همراه دیگر زندانیان مجددآ به اوین منتقل شد. باقیمانده زندانیان چپِ زندان هایِ گوهردشت و اوین در بند 4 بالا مستقر شدند. سران رژیم که تا آن زمان هزاران نفر از زندانیان سر موضع و کیفی را به دار آویخته بودند، با یک ارزیابی از اوضاعِ جامعه تصمیم گرفتند که زندانیان چپ را آزاد کنند. ناصریان در زیر هشت بند 4 به زندانیان اعلام می کرد: «زندان بشکه باروت است. اگر مصاحبه را بپذیرید و در یک راهپیمایی با امام بیعت کنید، از همانجا به خانه هایتان می روید وگرنه خود دانید!!». الحق که زندان برای هر زندانی بند چهار در آن لحظه شبیه ساختمانی بود که توسط تروریست ها بمب گذاری شده. عکس العمل بسیاری از زندانیان فرار از آن جهنم به هر قیمتی بود، حتی اگر در این گریز تعدادی زیر دست و پا له می شدند. فرصتی برای تردید و تبادل نظر وجود نداشت. هر کس در آن شرایط باید به تنهایی تصمیم می گرفت. «آری» یا «نه». «آزادی» یا «مرگ». «گریز» یا «ماندن».

پاسخ اکبر و حدود 70 تن از زندانیان بند چهار، و همچنین زنان چپ و تعدادی از زندانیان خط شریعتی که در بندهای دیگر زندان اوین مستقر بودند؛ تن ندادن به راهپیمایی بود. پاسخی که باید بدون ذره ای تردید داده می شد. ناصریان با تمام تلاشی که برای در هم شکستن زندانیان باقی مانده از کشتار 67 صورت داده بود، در برابر مقاومت زندانیان شکست را پذیرا شد. رفیقمان اکبر می گفت: ایستادنِ حتی یک تن و فقط یک تن؛ برای اثبات این امر که پیروزی بر مقاومتِ آدمی امکان پذیر نیست کافی است. اکبر اضافه می کرد که هرچند دیدن حقارت و خشم در چهره ناصریان از زیر چشم بند امکان نداشت، اما قابل لمس بود.

پس از آزادی تعدادی از زندانیان چپ، مابقی چپ ها به جز 11(*) نفر به تدریج آزاد شدند. و زنان چپ که بنا بر تصمیم مسئولین رژیم باید آزاد می شدند، به دلیل عدم پذیرش شروط زندانبانان تا سال 69 همچنان در زندان ماندند.

اکبر یکی از آن یازده چپ زندانیِ باقی مانده در زندان بود. او تا اسفند سال 69 در زندان ماند و در نهایت بدون پذیرش شرطی با اصرار شیخی پور، دادیار جدید زندان اوین که جایگزین ناصریان شده بود به مرخصی فرستاده شد. اکبر در آن روزها حس خوبی نداشت و احساس می کرد که شاید ترفند دیگری در کار باشد. حاضر نبود به دامی که رژیم پهن می کند گرفتار شود. بارها با ما که در آن اواخر زمستان 69 از نزدیک ترین دوستانش بودیم، مسئله را سبک سنگین می کرد. نمی خواست بازی بخورد و دستاورد سال ها مقاومت را با اشتباهی از دست بدهد. در چنین مواردی صورتش سرخ می شد. فشار خونش بالا می رفت ومزه خاصی را در دهان حس می کرد. برادرش توفیق پیگیر کارش بود و اکبر را تشویق می کرد که تا دیر نشده از فرصت پیش آمده برای پریدن از قفس بهره بگیرد. ما هم در تشویق او بی تاثیر نبودیم. می دانستیم، که اکبر باز نخواهد گشت و در اولین فرصت به دو عشق زندگی اش، ثریا و شهره خواهد پیوست. روز موعود برای خروج وی از زندان فرا رسید. آماده می شد، اما نگران و ساکت بود. اینبار برخلاف همیشه نوبت ما بود که اکبر را دست بیاندازیم. دم به دم و در گوشی، به او می گفتیم: «استاد! فکر می کنی کی به آلمان برسی!؟» و اکبر با لبخندی زیر لب می گفت: «بچه نشو پسر!». «استاد» تکیه کلام اکبر بود و مزاح و طنز پنهان در این تکیه کلام برایمان آشکار بود. و این بار نوبت ما بود که پاتک بزنیم. چند آلبوم ازعکس های شهره را به امانت سپرد و رفت. عکس های چند ماهگی تا 8 سالگی شهره. تا مدت ها خبری ازاو نداشتیم. تا اینکه یکی از زندانیانی که از مرخصی بازگشته بود، خبر فرار اکبر را به داخل زندان رساند. ظاهرا مقدمات فرار اکبر از کشور فراهم شده بود. اکبر در اندک زمانی، مخفیانه کشور را به قصد آغاز دور جدیدی از زندگی ترک کرده بود.

اکبر مَرد لاف و رجز در صحنه های بی خطر نبود. این کار، روش کم مایگان و دلالان است. او آماده بود تا در دل سیاهی با سیاهی بستیزد و در شرایط تسلیم، پرچم مقاومت را برافرازد.

روحیه مقاومتش زمانی به اوج می رسید که دشمن با اقتدار تمام در برابرش ظاهر می شد. و درست در همان لحظه بود که حقارت را برچهره دژخیم حک می کرد. او قاصد امید در اوج نا امیدی بود و پیک شادی در سرای غم. و در تمام این لحظات از انبان حکایات و ضرب المثل هایی که می دانست، برای تلطیف فضا و روحیه دادن به دایره دوستانش استفاده می کرد. انبان ذهنش پر بود از تجربه و حکایت و ضرب المثل که با چاشنی طنز و به تناسب موقعیت می پرداخت. بسیار ریزبین و دقیق بود. در مواجهه با مشکلات فردی، خانوادگی یا عاطفی یار غار دوستان و راهگشا بود. رفیق باز و گشاده دست بود. از شوخی در محافل دوستانه کم نمی آورد و تیرهای طنز و مزاح را بر سر رفقا می ریخت. از نگاهش می شد فهمید که این بار کدام رفیق بخت برگشته ای را برای معرکه ای جدید نشانه گرفته است. حالتش را می شناختیم. شروع که می کرد یکی از بچه ها می گفت سنگر بگیرید، الآنه که اکبر قلاب بندازه.

قصه ی « طوطی ی ما » که توسط رهیاب به شعر درآمده یکی از این حکایاتی ست که اکبر در زندان و در جریان بی غذایی و خوردن ِ بناچار ِ دور نان های خشک شده تعریف میکرد. قصه ای واقعی که داستانش فیمابین رفیق و همرزم شهید اش « یوسف آلیاری» و طوطی یی که در خانه ی خانواده ی اکبر نگهداری میشد و همنشین آنان بود، می گذرد. فروتنانه و خاکسار، از گفتن از خود پرهیز میکرد. بالاخره هم نگذاشت تا در مقدمه ی مثنوی «طوطی ِ ما» که تقدیمیه ای بود به وی، نامی ازاو برده شود، اگرچه شاعر، پیش تر، بیتی از همین مثنوی را به نام او آراسته بود!

اکبر شالگونی از انسان های شاخص دوران خود بود. دورانی که انسان هایی همچون او را در زهدان پرورش می داد. وی همزمان سمبل امید به آینده بود. آینده ای عاری از بهره کشی انسان از انسان. اما دریغ…. دریغ که در لحظه ای سفیر مرگ را در آغوش کشید که هنوز چشم اندازی از این آینده در برابرش آشکار نشده بود. اما چه باک! اکبر که، فقط مَرد نبرد در لحظه پیروزی نبود. او تجسم مقاومت بود. و تا زمانی که چنین انسان هایی وجود دارند و تا هنگامی که مقاومت هست، امید به آینده نیز پا برجاست. او همین روحیه را نیز در مبارزه با غده بدخیم مرگ حفظ کرد. پزشکان از تحمل وی در برابر دُز بالای شیمی درمانی و از مقاومتش در دوران کما در تعجب بودند. شاید نمی دانستند که، با یکی از اسطوره های مقاومت که حسرت تسلیم شدن را بر دل جلادان نشانده بود؛ مواجهند.

اکبر بسیار مغرور و در عین حال بی نهایت متواضع بود! پلنگ ِ مغرور ِ کوهستان ِ شجاعت جز چند مصاحبه و تعدادی نوارِ پخش نشده، چیزی از خاطرات و تجارب منحصر به فردش باقی نگذاشت. نوشتن از تابستان 67 برایش سخت بود. از اشاره به نقش خود در مقاومت زندان پرهیز داشت. با این وجود، بی اهمیت جلوه دادنِ مقاومتِ زندانیان در تابستان 67 و پس از آن را بر راویان زندان نمی بخشید. تنها دوبار در مجله آرش و از موضع راوی نوشت. و آن هم پاسخی بود به تحریفِ تاریخِ مقاومتِ زندان در نیمه دوم سال 67.

اکبر در خارج از زندان و در دفاع از مواضع سیاسی اش، آنچنان پر حرارت بود که گاه منتقدین را برآشفته می کرد. ولی هیچگاه از مرز انسانیت و شرف عدول نمی کرد. سماجتش در دفاع از سازمان راه کارگر را، تا آن جا ادامه نمی داد که شخصیت مخالفینش را به زیرسوال ببرد. و این شاید دوست داشتنی ترین و انسانی ترین وجه شخصیت او بود. شرایط زندانیانی را که به خیانت آلوده نشده بودند، اما ناچار به پذیرش شروطی بودند، درک می کرد و در برابرِ تلاش برای تخطئه و تخریب دیگران می ایستاد. از دید او مقاومت در زندان همچون جنگلی بود. می گفت: جنگل با تمام درخت هایش جنگل است؛ چه کوتاه و چه بلند.

بی تردید جنبش کمونیستی با مرگ اکبر شالگونی یاری صادق و یاوری مصمم را از دست داد. ما فقدان او را به همسر و دختر عزیزش، به بستگان و یارانش و به زندانیان باقی مانده از دهه 60 تسلیت می گوییم.

یاد و خاطره اش گرامی!

منصور تبریزی، وحید صمدی، وزیر فتحی

12ژانویه 2013 برابر با 23 دیماه 1391

——————–

در رثای اکبر، و تقديم به ثريا و شهره !
من ياد اورا، اکبر را ، در شهره،  شهره خانوم » که  همين جا،  تو گره ی مشت ِما – مشتِ ثريا است ، زنده ميکنم . شهره خانومِ چهل روزه ای که پس از اسارت پدر ، بهمراه مادر ، و در آغوشِ او، عقد ثريا ئی را آفريده بودند که مابقی ستارگانش غايب بودند. غائبين نبودند کسانی، مگر به اسارت درآمدگان ، و يا رفته گان ، که  «شهره خانوم»  نام يکيشان را بر خود داشت.
در آن زمستان سرد – زمستانِ يکی از سالهای نيمه ی اول دهه ی شصت ، که در خانه بدوشيهايمان از کوی و برزنهای چارگوشه ی بزرگشهرِ » تهران بزرگ » ، به يکی از حومه هايش ، که علی رغم فقر بی حساب و کتابش ، لقب » بزرگ » را برای تهران به ارمغان آورده بود ، کوچيده و به خيال خود از چنگال صياد گريخته بوديم ، در آن غربتهای بی کسی ، ترس ، و اندوهِ شکست ، ناگاه ميهماندار مادری ريزاندام شديم با نوزادی چاق و چله ، که تنگ در آغوش مادر پنهان شده بود ، و ساکی مختصر. با ورودشان فضای خانه و زندگيمان رنگ و بويِ ديگری گرفت . فرزند سه ساله ام که به سبب وضعيت ما نميتوانست دوستی در محله داشته باشد ، و محکوم انزوای تحميلی ما شده بود ، از داشتن اين دوست در پوست خود نمی گنجيد . آن موجود خيالی که هنگام بازيهايش در لابلای اسباب بازيهايش پرسه ميزد ، واقعيت يافته بود . دستها و پاهايِ کُپُلِ اين معجزه را ، با احتياط و وسواس در دستهايش ميگرفت تا تفاوت آنرا با عروسکهايش در يابد.
ثريا که از اکبر ميگفت که چگونه حاج …  خودش نيز به رهبری گروه ضربت و دستگيری بدنبال او، به خانه يورش آورده بودند ، و ميگفت از صحنه های وارسی سوراخ سنبه های خانه ، و زيرورو کردن و شکستن و خرد کردن بدنبال جاسازی.  فرزندم شهره خانوم کُپُل کوچولو را از ياد می برد و متحير ميان ما ميماند . ديگر ميدانست که پدر او نه در سفر است و نه کارگر شيفت شب کارخانه ی کاميون سازی! سکوت ميکرد. هر جا که به اکبر ميرسيديم سکوت ميکرد.  شهره خانوم  کوچولو مانند آينه ای بود که فرزندم کودکی خود را در او پيدا ميکرد ، چرا که ميتوانست تمام داستانهائی را که پدرش از آن دوران ميگفت تصور کند ، با اين تفاوت که پدرِ  شهره خانوم  نبود و حس ش که فضا را پر ميکرد ، چشمان پر حسرت و پرآشوب ثريا بود و سکوت .
ثريا که مجالی نيافته بود تا دردهای بعدِ زايمانش را التيام بخشد ، از دربه دريهايش ميگفت ، از اين خانه به آن خانه شدن ، و با «شهره خانوم» کُپُلِ کوچک . چه آسوده خاطر شده بوديم ، هم او و هم ما که سرانجام به مأمنی رسيده بود!

اما ميدانستيم که اين ديری نخواهد پائيد ! چه افکارو عواطف متناقضی ! چگونه بماند ؟! با آوارگی و بی تکليفی ؟! و چگونه برود ؟! بی همسر! بی اينکه بتواند بماند تا به ديدارش رود!  ثريا و شهره خانوم بيش از سه هفته نشد که کوله بار کوچی ديگر بستند تا ترک ديار کنند و ترک يار! ترک همسر و پدر! چه دردناک ! زنان چه دردها که نکشيده اند! شقه شقه ميان ماندن و رفتن! ميان ماندن ، اسيری و همسر، و ميان رفتن و آزادی و فرزند. و اکبر که روزگارانی پرندگان را پرواز ميداد تا اسير صياد نشوند ، خود به دام گرفتار آمده بود و دست بسته و ناتوان از فرار دلبندان خود. شبی که قرار بود فردايش بروند دل تو دل هيچکداممان نبود. چه احوال دو گانه ای داشتيم ! هم شاد بوديم و نگران ، هم غمگين و نگران! چه حالی داشت ثريا که اکبر را بجا ميگذاشت و ميرفت! کو تا ديگر او را ببيند ! و چه حالی داشتيم در آن سحر سوزناکی که خود و شهره خانوم را در تن پوشهای گرم پيچانده بود و ساکش بدست همسرم ، همانگونه که آسه آمده بودند ، آسه هم رفتند . چه غم انگيز بود زمانی که فرزندم بيدار شد و سراغ شهره خانوم را گرفت با آنکه شب پيشش ميدانست که رفتنی هستند ! همسرم که بعد از سه روز کوفته و مانده بازگشت گفت که بسلامت جستند . و تمامی آن سالهای سياه را اکبر در اسارت بسر برد ، بی ديداری با ثريا و شهره خانوم .
دنيا با همه ی بزرگيش چقدر کوچک است ! و حالا پس از آنهمه سال ما نيز به سرزمينهای نامادريمان کوچانده شده بوديم . همه همديگر را دوباره يافتيم . همسر و فرزندم ، با ثريا و اکبر ، و شهره خانوم ، پی اتفاقی در برلين ديدار تازه کردند . حکايتها گفتند و شنيدند . از دو سه سال گذشته شنيديم که اکبر بيمار است . من که هرگز او را نديده بودم ، اينبار نيز حضور او را بواسطه ی شهره خانوم حس و لمس ميکردم ! شهره خانوم که هر چه در پنجره های فيس بوکی اش ميگذاشت همه از پدر بود ! ترانه های غم انگيز ، نوشته های غم انگيز ، و تصاوير غم انگيز، که گاه با ديدنشان بغض گلويمان را می فشرد . چه شب هولناکی بود آن نيمه شب که همسرم خبری را در باره ی نمايشگاه آثار زندانيان سياسی که به همت منيره برادران برپا شده بود ، ميخواند ! ناگاه ايستاده به ديوار تکيه داد بی حرکتی ، چهره اش به سياهی گرائيد ، نفسش بند آمد ، و چشمانش در حدقه به دو دو افتاد . من بودم و او فقط در خانه . او را کشان کشان کنار پنجره بردم و سرش را بيرون دادم و پروای سرمای سخت را نکردم . و چه طاقت سوز است گريه ی مردان ! او ميگريست زيرا که اکبر پس از ماهها بسر بردن در اغماء ، و بی جانی و بی حرکتی ، با شنيدن صدای منيره که از زندان ميگفته و نمايشگاه ، انگشتهايش را تکان داده بوده است ! …….. و همسرم که مانند بچه های کوچک منتظر بهانه ای و اشاره ايست تا در خاکستر نشينی های خاطرات رفقايش شکيبائی از کف دهد ، آنشب و آن لحظه کارش از ناشکيبائی هم گذشت و گوئی از خاکستر خود شراره ای شده بود که عزم آن داشت تا به ديدارشان بشتابد .
گفته ام و باز هم ميگويم ! با از دست داد هر ياری اين را ميگويم : نميدانم چرا دلم ميخواهد که مرگ هر رفيق ، يار ، و دوست را گر چه حتی با واسطه ، به گردن اهريمنانی بيندازم که عزرائيل را از اريکه اش بزير کشيدند و به جايش تکيه زدند . آمدند تا بستانند جانها را، و شقه شقه کنند انسانها را ، به جسم و به جان ! آمدند تا آواره کنند مردمان را ! در خاک خود – در جای جای آن سرزمينِ يتيم ! و در گوش و کنار اين دنيای پهناور ! واژگونه شود بساطشان !
او ميرود دامن کشان ، من زهر تنهائی چشان
ديگر مپرس از من نشان ، کز دل نشانم ميرود
ژانويه 2013 ديماه 1391
فروغ

——————–

اکبر شالگونی هم از میان ما رفت! (از فیسبوک یک دوست)

کمیته دفاع از زندانیان سیاسی ایران- برلین
کانون پناهندگان سیاسی ایران- برلین
سرانجام رفیق علی اکبر شالگونی، یکی از کادرهای سازمان کارگران انقلابی ابران(راه کارگر) و یکی از بنیانگزاران و فعالین کمیته دفاع از زندانیان سیاسی ایران- برلین در روز پنج شنبه 10 ژانویه پس از نبردی جانکاه و طولانی با مرگ در تبعید به ناگزیراز میان ما رفت. رفیق علی اکبر شالگونی یکی از بازماندگان قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 1367 ،در سال 1362 توسط رژیم جمهوری اسلامی ایران دستگیر و تا سال 1369 (1991) در زندان های اوین و گوهردشت تهران تحت شکنجه های مداوم و سخت فیزیکی و روانی قرار گرفت . او با عشق به آزادی و عدالت اجتماعی درهمه دوره های سخت اسارت و طی کشتارهای سال شصت و هفت تا به آخر ایستاد و مقاومت کرد و با رازداری و مقاومتش در زندان پشت دشمن را خم کرد. ما نیز درگذشت رفیق اکبر را به خانواده و تمامی دوستانش تسلیت می گوئیم.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد!

کمیته دفاع از زندانیان سیاسی ایران- برلین
کانون پناهندگان سیاسی ایران- برلین

——————–

زمان سر باز ایستادن ندارد

از زندان های سال های پس از کشتار تعداد محدودی از زندانیان سیاسی جان به در بردند. بخشی از آنان مجددا» توسط جمهوری اسلامی بازداشت شده و یا به طرز مشکوکی (تصادف رانندگی، غرق شدنgoftegoohaye-zendan در دریا،سانحه درکوه) و برخی از آنان در اثر عوارض پس از شکنجه، بیماری های زندان در گذشته اند. واقعیت این است که زمان سر باز ایستادن ندارد. این واقعیتیاست که باید توجه جدی بدان داشت. همانگونه که در هفته ها و روزهای اخیر ما شاهد نقاب در خاک کشیدن دو زندانی سیاسی سابق رفقا حسین مرادی از زندانیان دهه شصت وعلی اکبر شالگونی یکی از زندانیان مقاوم واز جان بدر بردگان از کشتارهای شصت وهفت بودیم.

خانواده ها همواره بعنوان اصلی ترین سنگربانان دفاع از زندانیان سیاسی سختی ها و رنج های فراوانی را به دوش کشیده اند از جوخه های اعدام سال های 60 که در برابر دریافت جنازه عزیزانشان بهای تیرهای شلیک شده بر پیکر ها را پرداختند تا شیار خاک تفته خاوران با دستان خالی ،تا مرگ در تبعید. تنها چیزی که اندکی درد و رنج خانواده ها را التیام می بخشد سرنگونی کلیت نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی است. گفتگوهای زندان ضمن گرامی داشت یاد این عزیزان و تسلیت به بازماندگان آنان همدردی خود را باخانواده ها ی این دو عزیز اعلام می دارد.

گفتگوهای زندان

24 دی ماه 1391

——————–

پیام تسلیت «اتحاد چپ سوسیالیستی ایران»گل سرخ و یک ترانه

اطلاع یافتیم که علی اکبرشالگونی از کادرهای مبارز سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر) درگذشت. کمونیست، زندانی سیاسی دهه خونین، جان بدربرده ازکشتارهای سال 67 و تبعیدی ناکزیر، این گل را می شناسیم . آشنائی مان تاریخی است اگرچه تنی چند از يارانمان دراین «اتحاد» سعادت آن داشته اند که ازنزدیک با او آشنا باشند. ما به این گل سلام کرده و پاسخ گرفته ایم . دراوین و گوهردشت، 2013-01-14_345_daricheبند یک.

در آن سال های جهنمی. آنگاه که رازهای مبارزه را رمزگشایی نکرد. سخن نگفت. دلنگران حفظ یارانش بود وچه متین از پس آن برآمد، اگر چه پر بها. چه بسیارند هم بندی هایش که اکنون به مرورِدفتر خاطره ها نشسته اند و ورق می زنند برگ های فصل دادخواهی را دراین دفتر. دراین اندوه با گرامی خانواده شالگونی، تمامی راه کارگری ها و خانواده بزرگ چپ ایران همدردیم
به یاد او و هزاران مبارز کمونیست سبد سبد گل سرخ و تکرار یک ترانه برای زندگی سازان ، زیبا اندیشان . ترانه ای که یاد و نام اورا همچنان با خود دارد . ترانه ماندگار زندگی .
«اتحاد چپ سوسیالیستی ایران»
سیزده ژانویه دوهزار و سیزده

——————–

وداع  با آخرین رفیق همراه تا به آخر ایستاده!

«مرگ خیلی آسان می تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شوم که می شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی من یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد» صمد بهرنگی، ماهی سیاه کوچولو

 ساعت 3 صبح 11 ژانویه از سفر بازگشتم. قبل از خوابیدن وسوسه شدم نگاهی به اخبار این چند روزه بیاندازم. کامپیوتر را روشن کردم و وارد وبسایت «راه کارگر» شدم. ناگهان خشک ام زد. عکس اکبر در صفحه بود. و من دیگر نخوابیدم، خاطرات آن روزهای عجیب و باور نکردنی مثل گردبادی مرا در برگرفت و هر چه که به آخر داستان نزدیک تر می شدم چهرۀ اکبر قوی تر و واضح تر تصویر وجودم را پر می کرد، در واقع بی آنکه خود بدانم با آخرین رفیق همراه تا به آخر ایستاده، وداع می کردم.

اولین بار من اکبر را پس از انتقال به بند یک زندان گوهر دشت ملاقات کردم. چهره و حرکات خونسرد او برایم جذاب بود. به زودی دریافتم اکبر به آرمان های خود بسیار وفادار است و مرزبندی محکمی با سازمان های طرفدار جمهوری اسلامی دارد. در سال 66 زندانبان، زندانیان چپ را  با توجه به مدت زندان و سرموضعی بودن زندانی در بندهای مختلف تفکیک کردند و طبیعآ ما را به بند زندانیان سرموضع بالای 12 سال حکم انتقال دادند. شش ماه بعد از اعدام های سال 67 ما مدتی در بند بازماندگان بودیم و من هرگز فراموش نمی کنم وقتی که با دنده های شکسته و پاهای کبود جزو 12 نفر آخر به بند انتقال داده شدیم، اکبر با چه پشتکاری سعی در ترمیم وضعیت ما داشت حال این که خود او به شدت صدمه خورده بود.

بک بار دیگر ما در اوین کنار هم قرار گرفتیم. 70 نفر از زندانیان شرایط عفو رژیم را نپذیرفتند که این تعداد به 12 نفر تقلیل یافت و دست آخر رفیق اکبر، رفیق ت، و من را به انفرادی و اطاق در بسته و سپس بند مجاهدین انتقال دادند. در آن دوره رابطۀ من با رفیق اکبر بسیار عمیق شده بود. در واقع این محک زدن دیگری در شرایط سخت بود که ما را به هم نزدیک کرده بود. گاهی که اکبر دلش برای فرزندش تنگ می شد، یواشکی می رفت سر ساکش و عکس دخترش را که از خارج فرستاده بودند برای مدتی با عشق می نگریست. ما واقعآ نمی دانستیم سرنوشت مان چه خواهد شد؟ من تصور می کنم  فشارهای بین المللی و آمدن گالیندوپل کمک زیادی به آزادی ما کرد.

بالاخره سال 69 ما را به مرخصی فرستادند. ما تقریبآ دو هفته ای را هر شب یا روز با هم گذراندیم. اما نمی دانستم خوشی ما مثل همیشه پایدار نیست.  یک روز اکبر تلفن کرد و گفت چند لحظه می آیم خانه، با تو کاری دارم. گفتم منتظرم. نیم ساعت بعد زنگ در خانه را زدند. اکبر بود. با هم توی ماشین نشستیم. می دانستم چیزی می خواهد بگوید. سرش را کمی خم کرد و گفت همایون قصد رفتن به خارج را نداری؟ گفتم اینجا سرزمین من است (می دانستم دلش برای همسرش می طپد). با چشمان نمناک همدیگر را فشردیم و به امید دیدار گفتیم و این آخرین دیدار بود.most beautiful roses

من بر این باور هستم گاهی انسان سال ها از کسی دور است اما احساس می کند که او در گوشه ای از وجودش برای همیشه خانه کرده.

من بر این باور هستم وقتی رفیقی از پیش ما می رود بخشی از ما را که همانا تاریخ زندگی مان باشد هم چون باد با خود برده است.

من بر این باور هستم که جنبش کمونیستی ایران یکی از مبارزترین سربازان این دوره از تاریخ خود را از دست داده است.

فقدان فیزیکی این رفیق عزیز را به خانواده و همه رفقای همرزمش تسلیت می گویم.

همایون راستان

——————–

ای دادام؛ اکبری ام رفت!

خبر به کوتاهی یک آه بود اما ، یک دنیا حرف و حدیث با خودش داشت ، به سرعت سوار بر پرنده تیزبال خیال شدم و در یک آن به بیست وهفت سال پیش برگشتم. تازه از اوین به گوهر دشت انتقال پیدا کرده بودیم ، بند یک زندان گوهردشت رو می گم ، خیلی ها همدیگرو می شناختن ، خیلی ها هم نه ، هنوزدرست تو بند جا نیافتاده بودیم که اومدن اکبر رو بردن ، کجا ؟ هیچکی نمی دونست ، اما بزودی دوباره برگردوندنش. نمی دونم چه احساسی بود با اینکه از قبل نمی شناختمش اما از برگردوندنش خوشحال بودم . تو این مدتی که برده بودنش از چند نفر تو بند شنیده بودم که از بچه های راه کارگره ، می گفتن کاندید عضو بوده، باور نمی کردم . می گفتم : «مگه میشه یه کاندید عضو رو نزنن؟» بچه ها به شوخی می گفتن،بابا عزرائیل می خواست ببردش ولی دید لامصب خیلی سنگینه، زیرسبیلی درکرد. بعد ها کاکو بهم گفت: «تو بهداری که بوده اکبر رو هم آورده بودن اونجا ، آش و لاش بوده» البته اکبرهم به من می گفت:» که خود کاکو هم دست کمی از او نداشته «. بعد ها که با هم خیلی نزدیک شدیم، تازه متوجه شدم که اون احساس دروغ نبوده ، اگراغراق نکنم نزدیک به هزارساعت فقط با هم توی بند قدم زدیم. اغلب با هم ترکی حرف می زدیم ولی بحث سیاسی که شروع می شد به من می گفت: «فرخ تو فارسی حرف بزنی راحت تری» بعدش ترکی حرف زدن منو مسخره می کرد ومی گفت: «بابا ترکی حرف زدنت خیلی کاپوته ، کاپوت » یکی از اصطلاحاتی بود که اغلب بکار می برد. بعد ازهرملاقات بلافاصله شروع به قدم زدن و ردو بدل کردن اطلاعات می کردیم، اون اول سراغ » پرهام» منو می گرفت که اومده ملاقات یا نه؟ منهم می گفتم؛ این دفعه هم نیامد. آخه وقتیکه من دستگیر شدم «پرهامم» شش، هفت ماه بیشترنداشت، به همین خاطر وقتی که بزرگترشده بود منو به بابا بودن قبول نداشت ومی گفت: «اگه اون بابای منه پس چرا اونجا مونده و نمیآد خونه پیش ما» بعد هم لج می کرد و ملاقات نمی اومد. اکبرمثل اینکه همیشه» پرهام» من رو بهانه می کرد تا از»شهره» ی خودش بگه، جوری ازش تعریف می کرد که انگاری سی سال باهاش زندگی کرده بود. بالاخره هم یک روز یکی ازعکس های «شهره» را که خیلی هم دوست داشت به یادگاری دادش به من، آخه بچه هائی که خیلی به هم نزدیک می شدند ازاین کارها می کردن. سال شصت وشش شد ما رو ازهم جدا کردن، اکبر به بند۱۵سال به بالا ها رفت، دیگه ندیدمش. بعد ازتابستان شصت و هفت، علیرغم دلتنگی از دست دادن کلی ازبچه ها ته دلم خوشخال بودم که اکبر این دفعه هم دررفت، گو اینکه خودش تا آخر خط ایستاد و حاضر نشد هیچ ایستگاهی پیاده بشه. گاهی با خودم می گفتم: اکبرمثل این که اینبارهم سنگینی کارِخودشوکرد عزرائیله باز زیرسبیلی رد کرد.چند سال پس ازشصت وهفت من و اکبر باز همدیگر رو پیدا کردیم اما اینباربرخلاف دفعه قبل که فاصله ها نمی تونست بیشتر ازچندین متر بشه، فاصله زیادی داشتیم. اون تو آلمان بود و من توی سوئد.هردو جان بدربرده و تبعیدی به ناگزیر. اما بازم مثل همون دوران، وقتی حرف می زدیم ساعت ها طول می کشید ، همیشه هم یا اون به من می گفت: «من وقت نمی کنم تو پا شویه چند روزی بیا اینجا»، یا من به اون می گفتم. سرانجام من این سد را شکستم و وعده دیدارحاصل شد. وقتی به برلین رسیدم. دیدم اکبری جنس نقدش ودکا، مسکوفسکایا ها را ردیف چیده تو فریزر، کباب ها را هم تند تند سیخ می کنه. رستوران رو هم واسه ما قرق کرده، داش رحیم و، مهدی هم با سه تارش کوبیده بودند ازفرانکفورت اومده بودند. چند روز بی نظیری بود. یادمه یک دفعه که سرخوش بودیم و اکبر داشت ازخودش تعریف می کرد که چقدر خودشو لاغرکرده، یواشکی به ترکی درگوشش گفتم : آَدَ مُواظب اُل چوخ آزادمیاسن کهِ گُلَ جاخا ( مواظب باش خیلی کم نکنی که میاد ها) منظور عزرائیل بود، و کلی خندیدیم . اما زمان زیادی نگذشته بود که تومورمغزی به سراغش آمد. پس ازجراحی، که می گفتند باموفقیت هم بوده، یه روز تو تلفن اون اصطلاح مخصوص خودش رو درباره خودش بکاربرد ( پسرما دیگه کاپوتِ کاپوتیم ) که بهش گفتم: اکبرتا سه نشه بازی نشه. پسرتو هنوزبه اندازه ای وزن کم نکردی که زورش برسه و بتونه تو رو با خودش ببره. توی همین گنگی وگیجی بودم . یک دفعه دیدم؛ مادرخانمم با ترس و با لهجه ی شیرین ترکی داره منو صدا می کنه: فرخ ، فرخ، چی شده بالام؟ نکنه اون رفیقت هم رفته ؟ وقتی به خودم اومدم. دیدم چشم هام مثل گلوم که تونسته جلوی ترکیدن بغضم رو بگیره، قدرت نداشته که جلوی سرازیرشدن اشکهامو بگیره و همینطوربی اختیار اشک ازش سرازیره.

فرخ قهرمانی / ساعت دوو چهل (۴۰)دقیقه ی بامداد. شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ برابر با ۱۲ ژانويه ۲۰۱۳

——————–

درود به رفقای علی اکبر شالگونی!

رفقا سپاسگزارتان هستم

کلیه نوشته های خاطره برانگیزاننده ی رفقای علی اکبر شالگونی در یاد این انسان شریف کمونیست بسیار ساده و مختصر ولی در هر جمله اش کلی مسائل مطرحه شده. خوشا به حال علی اکبر که رفقایی چون شما داره. این نوشته های شما رفقا واقعا کمبود از دست رفتنش را جبران می کنه. یادش رو پاس می دارین. و بعد از اینکه جایش در میان ما خالی شد. تازه شناسائی عمیقتر زندگی اش شروع شده. رفقایی مثل اکبر انسانهای شریف و آرمانخواهی بزرگند که تازه بعد از خالی بودن جایشان در میان ما روشن می شود واقعا کی بودند و چه کردند و چگونه رفتند. بعد از رفتنش نوشته هایش یکی پس از دیگری باز انتشار می شه و بیرون می یاد و نشون می ده که الحق و بدون اکراه چه رفیقی مسئول کمونیست و موقعیت شناسی بود. ساکت! ولی می دونست در چه زمانی لب به سخن بگشایه و بنویسه. نوشتنش! گلوله ای بر قلب جمهوری اسلامی و کاسه لیسانِ تبهکاری که در هیچ زمانی از پشت خنجر زدن را کنار نگذاشتند! علی اکبر دیدگاه سیاسی ضد انقلابی چهره های مرتجعی همچون فرخ نگهدار که همواره سعی دارند طور دیگری خود را مطرح کنند و چاقوی قصابی خونین شان آلوده از خون سرخ رفقایمان در همدستی و تبانی با جمهوری اسلامی از چشم نسل نوین کمونیست مخفی کنند، را همونطوری که بودند معرفی میکرد. او از گفتن حقیقت وحشت نداشت. به نرخ روز خوردن از گلویش پایین نمی رفت. علی اکبر ریخته شدن خون های سرخ کمونیست و انقلابیون زیادی را شاهد بود. شاهد جنایتی عظیم علیه بشرت به دست نظام جهل و جنایت و اعدام جمهوری اسلامی بود. و خیال نداشت که تحت هیچ شرایطی آرمان و خواست رفقای جانباخته مان را وثیقه ای برای زد و بند با مهره ها و نهادهای امپریالیستی نماید. از دید علی اکبر رفقای جانباخته ی ما بر خلاف کلی گویی های رایج و ناصحیحی تا کنون گفته شده، فقط برابری طلب و عدالت خواه نبودند. آنها شور دیگری بر سر داشتند. شور برپائی دنیای بهتر برای دست یابی به هدف نهایی، جهانی خالی از ستم و استثمار و از بین بردن فرهنگ و سنن پوسیده ی ارتجاعی کهن و لغو کار مزدی و از بین بردن طبقه ! در یک انقلاب کمونیستی برای بوجود آوردن جامعه نوین سوسیالیستی به عنوان اولین گام در راه جهان کمونیستی!

من هیچوقت علی اکبر را از نزدیک ملاقات نکردم و آشنایی ام با دیدگاه و زندگی مبارزاتیش از طریق نوشته هایش بود. افتخار این را داشتم که بفهمم او از رفقای سر موضعی و رادیکال و یکی از موتورهای مقاومت در زندان علیه نظام جمهوری اسلامی بود. فهمیدم که روحیه ای رادیکالی که او در موتور ماشین سرخ مبارزاتی و مقاومت رفقای زندانی می دمید چه اثرات عظیمی داشت.

علی اکبر از نسل مقاومت و مبارزه ای در زندان دهه 60 بود که عمیقا همانند ستار خان معتقد بود «يونجا يئييب، مشروطه آلميشيق» (يونجه خورده، مشروطه گرفته‌ايم)!

آنها نسلی بودند که برای ادامه مقامت و مبارزه در تحريم غذاي سالن 3 اوين در تابستان سال 1365 اعتصاب غذای کردند! دورانی که پوست هندوانه در زندان خوردند اما زیر بار اوامر فاشیستی جمهوری اسلامی (درگيري­هاي سالن سه که منجر به تحريم غذاي طولاني همه اعضاي بند شد، از مخالفت زندانيان سياسي با ورود توابين به بند آغاز شد. زندانيان سرموضع حاضر به زندگي با تواب­ها نشدند.)، نرفتند.

درگذشت این رفیق کمونیست را به بازماندگان، خانواده ی عزیزش بخصوص همسر و فرزندش و رفقایش بویژه همبندان و همدوره ای های دوران اسارت دهه ی 60 را تسلیت گفته و امیدوارم مراسم به حقی به پاس زندگی سراسر مقاومت و مبارزه علی اکبر که نماینده ی ان نسل کمونیست انقلابی است برگزار شود

یادش گرامی و راهش پر ره رو باد….

مخلص علی اکبر و رفقایش و همه انسانهای کمونیست انقلابی؛ برهان عظیمی

جمعه / بيست و دوم دی ۱۳۹۱ برابر با یازدهم ژانويه ۲۰۱۳

——————–

گل سرخی از میان باغ یارانش به تلخی رفت

کوله بار دردش را هم با خود برد. هرگز غم هایش را با دیگران تقسیم نکرد.
از همه شما عزیزانی که خاطراتتان را با علی اکبر عزیزم به زیبایی یاد کرده اید و تسلی دل خانواده اش شدید تشکر می کنم. من هم به همه شما مهربانان تسلیت می گویم. شاید با یادآوری شعری که در کودکی همیشه مادر برایش می خواند آرامش بگیریم.2013-01-17_348_akbarparvin

لای لای ددیم یاتارسان

گیزیل گوله باتارسان

گیزیل گولون ایچیند

شیرین یوخو تاپارسان

لای لائی می گویم که بخوابی

غرق در گلهای سرخ شوی

شاید بین گلهای سرخ

خواب شیرین بیابی

از طرف خواهرش شهناز شالگونی

——————–

طوطی ِ ما

مقدمه ای برای انتشار جدید

اینروزها که اندوه از دست دادن رفیقمان علی اکبر شالگونی ، بر دلمان سنگینی میکند و باران زلال ِخاطرات بر تن و جان ِ دردمندمان باریدن گرفته است ، لحظاتی در زیر این باران با خیس از زلال ِ خاطره ها و رویی شسته ازاشک ها ، بر خویشتن مسلط میشویم تا به حکم ضرورت عمل کنیم که تجلیل و تقدیر از اوست .

تجلیل از اکبر شالگونی ، تجلیل از یک فرد نیست . تجلیل از حتی یک رفیق ِ هماره همراه نیست . تجلیلی نه حتی از زندانی ِ سیاسی ِ دهه ی شصتی ست که هر گز نمیبایست گذاشت تا به بوته و کوره ی فراموشی اش بسپارند ! اینها همه هست ، اما ، همه ی این حقیقت ، اینها نیست ! تجلیل از اکبر ، تجلیل از حماسه ی مقاومتی ست که نسلی سترگ در یکی از خونبارترین و هولناک ترین ادوار تاریخ ایران ، در نبردی بکّلی نابرابر ، از خود به منصه ی ظهور گذاشت . تجلیل از خط مقاومتی ست که با تنها سلاح اش – مقاومت و پایداری – در آخرین قلعه ی مبارزه برای آزادی و برابری – زندان و اسارت – به نبرد با همه ی استراتژی و تاکتیک ِ دشمن برای درهم شکستن اش برخاست . با همین مقاومت ، شکستی اخلاقی ، تاریخی ، ایدئولوژیک و حتی فلسفی را بر فاتحان حقیر ، بر اهریمن آیه و سایه و سرمایه تحمیل ساخت . اکبر یکی از پرچمداران ِ دلیر و فروتن و بردبار این مقاومت ، بویژه در هفته ها و ماهها و سالهای حین کشتار و پس از قتل عام شصت و هفت بود و الحق تا به آخر این راه ایستاد .

انتشارمجدد و اینبار با توضیحی در مقدمه ی مثنوی ِ « طوطی ِ ما » را در همین راستا میبایست تلقی کرد که حکایتی ست که او برایمان در زندان تعریف میکرد و به او تقدیم شده و به زیور نام او آراسته شده است . متن نوشتار ما – منصور تبریزی ، وحید صممدی ، وزیر فتحی – در رثای رفیقمان اکبر به این موضوع چنین اشاره میکند :

« قصه ی « طوطی ی ما » که توسط رهیاب به شعر درآمده یکی از این حکایاتی ست که اکبر در زندان و در جریان بی غذایی و خوردن ِ بناچار ِ دور نان های خشک شده تعریف میکرد. قصه ای واقعی ست که داستانش فیمابین رفیق و همرزم شهید اش « یوسف آلیاری» و طوطی یی که در خانه ی خانواده ی اکبر نگهداری میشد و همنشین آنان بود، می گذرد. فروتنانه و خاکسار، از گفتن از خود پرهیز میکرد. بالاخره هم نگذاشت تا در مقدمه ی مثنوی «طوطی ِ ما»که تقدیمیه ای بود به وی، نامی ازاو برده شود، اگرچه شاعر، پیش تر، بیتی از همین مثنوی را به نام او آراسته بود!»

و اینک اشاره ای به موضوع :

در سال ۱۳۸۷ مثنوی ِ « طوطی ِ ما » را از داخل کشور برای اکبر فرستادم . اکبر با دیدن و خواندن این شعر بی نهایت هیجان زده خواست تا تخلص و نامی شاعرانه برای خود انتخاب کنم تا از حیث امنیتی مشکلی برای انتشار آن و اشعار دیگرم پیش نیاید . وحید صمدی هم بر این ضرورت تأکید داشت و توصیه میکرد . سر انجام « رهیاب» را بر گزیدم و شعر را با مقدمه ای برای اکبر فرستادم . مقدمه ، تقدیمیه ای بود به وی و در ان ما برخلاف ِ رسم معمول ِ مرده پرستی ، از دلاوری پایدار و رفیقی هماره یار تجلیل کرده بودیم . اکبر ، شعر را برگرداند و برایم نوشت که « پس ! شعر را اینطوری منتشر میکنیم » ! با خواندن مقدمه ، مشاهده کردم که نام اکبر در مقدمه نیست ! مجدداً شعر را با مقدمه ی اصلاح شده برایش فرستادم و نوشتم « نه ! متن ارسالی ِ حاضر ، را منتشر کنید » ! دو بار دیگر همین حالت تکرار شد و سر انجام در چهارمین بار برایش نوشتم ، میخواهم حتماً اسم ات در مقدمه باشد ! اکبر نوشت « وزیر جان ! به این صورت خیلی قشنگ تر است » و البته نامش را از مقدمه حذف کرده بود! پلنگ ِ مغرور ِ کوهستان ِ شهامت ، آنچنان فروتن و خاکسار بود که حتی درخواست مستقیم و صریح ِحذف نامش در تقدیمیه و تجلیلیه را هم دور از شرم و شأن خویش می دید !

مثنوی « طوطی ِ ما » سر انجام در شهریور سال ۱۳۸۷ در سایت روشنگری به شکلی زیبا و به همراه دو تصویر از دو طوطی منتشر شد . تصاویر را در بوشهر در پارک پرندگان گرفته بود . طوطی یی سرخ و زیبا و در تصویر دیگر طوطی یی رو به نرده های پنجره و پشت به بیننده با رنگی خاکستری و اندوهگین که بنظرم با متن مناسبت داشت .مسئولین سایت روشنگری بعدها برایم نوشتند که روزی که اکبر این شعر را برای انتشار آورد جقدر هیجان زده بود و خوشحال مینمود . اکبر هر حکایتی را زیبا و دلنشین تعریف میکرد . از او پرسیدم آیا حق مطلب را توانسته ام ادا کنم و آنچنان محبت آمیز صحبت کرد که شیرینی اش را در کام تلخ ام همچنان و هنوز و هرگز فراموش نمیکنم . اکبر از متن مقدمه از حیث «قلم» و نثر و نگارش آن نیز خیلی خوشش می آمد و با اشاره به ترکیبی همچون « فاتحان ِ حقیر» –خطاب به خصم ِ مسلط و زندانبانان ِ بیرحم – این قلم و اینگونه نثر را میستود .

در مقدمه ی حاضر نام اکبر درست همانجایی که با سه نقطه خالی مانده بود مجدداً ثبت گشته است . نام ِ شهید یوسف الیاری را فراموش کرده بودم که چند ماهی پیش از محمد رضا شالگونی پرسیدم . ثبت نام یوسف آلیاری را مدیون یادآوری این رفیق عزیز هستم .

نام و یاد اکبر شالگونی گرامی باد !

۱۶ ژانویه ۲۰۱۳برابر با ۲۷ دیماه ۱۳۹۱

وزیر فتحی (رهیاب)

 طوطی ِ ما

بیست سال پیش ، به هنگامی که قتل عام زندانیان سیاسی ، انجام ؛ و« دارها برچیده ، خونها شسته» وزندان – این نماد ِ سترگ آن« اعتراض بزرگ » وتاریخی در سکوتی اندوهبار و آرام به حیات و پایداری خود – که دیگر ازین پس در وفاداری و پایبندی یی مظلومانه نمود می یافت- ادامه میداد ؛ و حبسبانان ِ سرمست ِ فتح کبیرِ قتل عام اسیران(!) ، ایستاده برفرازکشتارگاه و قتلگاه این نبرد نابرابر، دیگر، آسوده و فراغبال ، خر ِ خود میراندند و شرایط و وضع دلخواه خود اعمال میکردند و با امکانات و غذا و بهداشت زندانیان بازمانده آن میکردند که تنها از فاتحان حقیری چون اینان برآمدنی ست – همانها که تا دیروز در برابر اعتراضات و اعتصابات زندانیان ، مستأصل و درمانده بودند – با هم مینشستیم و یادایامی میکردیم که ما هم زمانی داشتیم ! به یاد روزهای افتادیم که در آن «اعتصاب بزرگ و تاریخی زندانیان» در سال شصت و پنج و در سالن سه بندآموزشگاه ِ زندان اوین ، بچه ها که با« تحریم متقابل » زندانبانان مواجه شده بودند و اعتصاب به بی غذایی و گرسنگی طولانی انجامیده بود ، کار به آنجا کشیده بود که نان خشک های رسیده از همقطاران و همبندیان سالن پنج را به همراه پوست هندوانه های باز گرفته شده از آب نمک را آنهم جیره بندی شده – ونه به اندازه ای که سیر کند!- میخوردند و میزیستند! ….میگفتیم : « اباطیمار! اندوه بس است ، اندکی شادی باید!» و هرکسی خاطره ای وقصه ای تعریف میکرد تا از تلخی طعم واقعیت بکاهد که روزی در چنین روزگاری ، رفیق همبندی و همقطار ما اکبر شالگونی حکایت طوطی یی را برایمان تعریف کرد که« طوطی ِ ما» بودو حکایت اش لبخندی بر لبان بهم چسبیده مان مینشاند وهمزمان ، قصه اش باز تصویر این بود که چگونه «روزها و ماه ها و سالها…قرن ها و قرن ها و قرن ها » با تحمیل شرایطی … طوطی یی را به بی حقوقی عادت میدهند و او را رام و تسلیم میکنند! ….. مثنوی طوطی ما را به راوی اصلی آن – اکبر – تقدیم میکنم که از آن روزگار همچنان ، قلب فراخ و نگاه وسیع و شانه های استوارش ، به یاد ماندنیست. (رهیاب)

ای عزیز ِ آشنابا مثنوی2013-01-17_28_akbarvazir

آشنا با مثنوی ِ معنوی

ای توخوانده قصه های طوطیان

سرگذشت و ماجرای طوطیان

طوطی یی دیدی که«یک سویی گریخت

شیشه های روغن گل را بریخت »

صاحب اش آمد کچل کردش به ضرب

«دید پر روغن دکان و جامه چرب»

طوطی یی دیگر بدیدی که چه سان

شد رها از محبس بازارگان

چون گرفتی درک مولانای ما

مغز استنتاج آن دانای ما

اینک ای همدرد و ای همراز ما

همد ل و هم غصه ، هم آواز ما

ای کشیده دردهای مشترک

سوزها و سردهای مشترک

ای تعمّق کرده در هر تجربه

وین تعمق دیده از هر کار به

با فراخوانی دگر اینجا رفیق

هم بسنج این تجربه ژرف و عمیق

بار دیگر ما گشودیم این زمان

داستانی دیگر از این طوطیان

گرچه مولاناست در اوج برین

ما وزیر عشق و اینجا کمترین

چون هدف درک معانی هست، نیست

راه بربسته براین کمترز بیست

مارفیقی داشتیم از اهل درک

باوفا باریک بین در بند برک۱

او حکایت کردمان این قصه را

همره لبخندها و غصه ها

گفت: ماروزی در این تهران ما

طوطی یی میداشتیم همخوان ما

ناز و رعنا طوطی یی ارزنده بود

سرخ و مینا از وقار آ کنده بود

عضوی از ما سایه و همجوش ما

همنشین سفره و همنوش ما

آمدآن روزی که در پنجاه وهشت

بار بر بستیم عزم سیر و گشت

فصل تابستان و تعطیلات بود

با سهند۲اینجا درنگ؟ هیهات بود

عطر کوهستان آذربایجان

عطر باید کرد نه شرح و بیان

چون فراهم گشت اسباب سفر

مشکلی پیش آمد از آن پیش تر

طوطیک را بر که بسپاریم ما

کز خیالش همچو بیماریم ما؟

از قضا آمد رفیقی بس عزیز

منضبط رهیاب و فعال و تمیز

خانه ای میخواست او یکهفته ای

بهر تقریر مقالی گفته ای

ما بدنبال شکار و خود شکار

سوی ما می آید و بس بیقرار!

پس بدادیم اش کلید خانه را

بو سپردیم طوطی و کاشانه را

با هزاران توصیه در باره اش

خواست ها و راه ها و چاره اش

ویژه با تاکید بر خوراک او

ظرف ومظروف تمیز و پاک او

هر خورشت و میوه ای که میخوری

سهم او را هم بکش همچون سری

بعد از آن پرکن ز تخمه ظرف او

گاه گاهی هم نظافت طرف او

طوطی ما ناز پرورد است و بس

هست آزاد ارچه دارد او قفس

آن قفس طوطی ما را خانه است

نیست محبس بلکه چون کاشانه است

قفل و بند و درب و تنگی قفس

میکند هر قصر و جایی را قفس

آن قفس کان را کلید و درب نیست

خانه و قصریست کان هم دیدنیست

بگذریم از خانه ای بی قفل و درب

که قفسگاهی است بی آیات ضرب

هرچه گفتیم آن رفیق ما شنفت

گفت آری و دگر چیزی نگفت !

ما هم عازم گشته و بگذاشتیم

طوطی و هر آنچه آنجا داشتیم

ای دیار یار سرخین جامگان

زاد گاه بابک آذربایجان

سرزمین سرفراز شاعران

یادگار خیزش ستارخان

قلعه بابک سهند و کندوان

ارک تبریز و حدیث جاودان

مابر تجدید پیوند آمدیم

با هزاران سوز و سوگند آمدیم

الغرض آن هفته هم این سان گذشت

با گذار و گشت و با خویشان گذشت

آمد آنگه نوبت برگشت ما

سوی منزل بعد از آن گلگشت ما

ای شگفتا چون رسیدیم ای شگفت!

ای شگفتا زانچه دیدیم ای شگفت!

طوطی آزاده و آزاد ما

آن شریک هرچه باداباد ما

سر بزیر و خامش آنجا در قفس

نان خشک و آب میخورد و نفس!

نان فرو میبرد در کاسه و آب

می جوید اش بعد از آن با پیچ و تاب!

طوطی آنجا در قفس آرام بود

سخت تسلیم و فسرده رام بود

ای رفیق ما بگو این چیست این؟

طوطی ما نیست این این کیست این!

وصف حال و ماوقع گو ای رفیق

ای رفیق بس امین و بس شفیق!

آنگه او هم ماجرا را باز کرد

رفته ی یک هفته را آغاز کرد:

طوطی آمد آنشب آنجا پیش من

برسر سفره به سان خویش من!

گفت به به گشنمه من گشنمه

دوغ! دوغ! و تشنمه من تشنمه!

نیمرویی خوردم و دوغ از پس اش

دادم آنگه پوست سیبی نارس اش

جام او با آب پر کردم سپس

تخمه را هم ریختم اندر قفس

طوطیک غر و غری کرد و برفت

تخمه خورد و نوش کرد آن آب تفت

صبح فردا دیدم آنجا هرچه بود

طوطی پر اشتها پر خورده بود!

حس تحسین و تعجب حس گارد

آمد و مارا عقب زد چند یارد!

رفت این احساس و آمد عقل زود

یادم آمد قول و تکلیفی که بود

رفتم اش تخمه خریداری کنم

تا امانت را نگهداری کنم

لیکن آنجا نکته ای دیدم عجیب

قیمت تخمه گزاف و ما نجیب!

ما سبکبارانه این ره می رویم

با سبکبالان ازاینرو همرهیم

باز گشتم سوی منزل لاجرم

چار گوش خانه را تا بنگرم

گونی یی دیدم در آنجا گوشه ای

نان خشک اندر برش چون توشه ای

شال واین گونی نان و راه پیش

بود کشفی بر من درویش کیش!

کشف گردید و مسیرم باز شد

دستهایم بال شد پرواز شد!

کاسه را پر کردمش از خرده نان

گفتمش: طوطی! بخور تامیتوان!

طوطیک آمد نشست و بنگریست

غرولندی کرد و انگاری گریست

ناگهان جست و لگد زد کاسه را

آنچنانکه بیل ریزد ماسه را

پشت کرد ورفت ودیگربرنگشت

زا ن پس احوالاتمان شد شیش و هشت!

گفتمش: طوطی! خیالت کیستم؟

از زبونان!؟ خیر از آنان نیستم!

میخوری یا نان خشک و آب را

یاگرسنگی و رنج و تاب را

رفتم و ظهر آمدم اما دریغ

بی اثر بود آن فشار و حصر و تیغ

طوطیک پشتش به ما اندر قفس

غرغری میکرد و گه میزد نفس

گفتمش: بسیار خوب! آمد به دست

وضع ما با تو که از چه گونه است!

رفتم و بار دگر شب آمدم

با کمی در اندرون تب آمدم

طوطی آیا نان خود را خورده است؟

شور و تشویش از دل ما برده است؟

طوطی اما در قفس خاموش بود

پشت بر ما بی خروش و جوش بود

ابتداگشتم هراسان و سپس

روی کردم سوی آن صاحب قفس

گفتمش: حالا که تو لج کرده ای

گردن ات را سوی ما کج کرده ای

اعتصاب و قهر میسازی روش

قهر ما هم نیز آمد پیشکش!

تو بمان و مابمانیم و همان

تا ببینیم کیست آخر کامران!

صبح آمد باز طوطی گشنه بود

آب میخورد و تو گویی تشنه بود

جام آبش پر نمودم بعد از آن

رفتم از خانه برون دل ناگران

ظهر میگفتم به خود: نان میخورد!

هم طریق اش را که چونان میخورد!

طوطی یی مارا به چالش خوانده است

بس که تااکنون خر خود رانده است!؟

خیر ما هرگز از آنها نیستیم

کز مسیر و راه خود باز ایستیم

با چنین واگویه ای ما آمدیم

بار ديگر سوی طوطی سرزديم

طوطی آنجا پشت کرده خفته بود

گوئيا تصميم خود را گفته بود

يا قبول باز گشت شان خويش

يا بر اين موضع و هرچ آيد به پيش!

ناگهان رعشه بر اندامم فتاد

وحشتی بر روح و بر جانم فتاد

ياس ها و ظن و شک ترديدها

سايه گستردند همچون بيد ها

 که طوطی وار در انديشه ای

پس تو با طوطی زيک رگ، ريشه ای

آمديم و طوطيک افتاد و مرد

وعاقبت (3)  بر اين لجاجت جان سپرد

تو امانت دار آنها بوده ای

اين چه لجبازی بس بيهوده اي؟!

آنچه ميسازد رهامان از کلاف

انعطاف است انعطاف است انعطاف

اينچنين با خويش کردم مصلحت

بررسی و مشورت از هر جهت

مصلحت ديگر نديدم بيش: نيش

رفتم و شب آمدم با تخمه پي

چون رسيدم نزد طوطی يک قدم

باز از حالی به حالاتی شدم!

ديدم او را بس مصمم تر زپيش!

وينک اينسان مقصد خود برده پيش

نفرتم ناگه ازاو بالا گرفت

چالش ما شکل بی همتا گرفت

بر اساس و حسب معلومات ما

يک شبی مانداست تا هيهات ما!

طوطيک امشب نميميرد يقين

ار نخوردی نان خشک او همچنين

صبح فردا هم نخورد ار نان خشک

ما و وضعی ديگر و بی فال و پشک

تخمه اينجا هست و ما در خدمتيم

ما امانتدار و بس بی زحمتيم!

صبح آمد وه چه صبحی ای رفيق!

صحنه ای ديدم بسی ژرف و عميق!

طوطی آنجا در قفس آرام ورام

در هم اش آميخته صبحانه،  شام!

آبگوشت خرده نان خشک وآب

آنچنان ميخورد گويی که کباب!

الغرض اين است وضع طوطيک

وصف کردم مو به مو و يک به يک

اين بگفت و رفت و خنديد و نشست

رشته افکار ما از هم گسست …

طوطی شيرين بيان خاموش بود

زين خموشی خون ما در جوش بود

ارچه درب آن قفس قفلی نداشت

طوطی اما از برون پرهيز داشت

طوطی شاداب ما افسرده بود

طوطی بی تاب ما دلمرده بود!

طوطی آزاده ی ما ای دريغ

چون فرود آمد از آن روح ستيغ؟

ای که فرياد ای که درد و ای دريغ

از گرسنگی اسارت حصر و تيغ

بی پناهی يکه گی در ماندگی

از فشاری سوی عادت راندگی

روزها و ماه ها و سال ها

قرن ها و قرن ها و قرن ها

طوطی يی را گوسفندی ميکنند

رام وتسليم کمندی ميکنند.

پاورقی:

(1) برک: محکم، مقاوم

(2) کوه سهند در آذربايجان

(3) در اينجا «واقبت» خوانده ميشود

25 شهریور 1387

پاسخ

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s