بیژن (جزنی) فقط یک نفر نبود، یک جریان بود!

من تردیدی ندارم که زندانبانان و از آنها مهمتر، ساواک، بیژن را خطرناک ترین و مهم ترین 1زندانی خود می دیدند. این ارزیابی من، ممکن است برای بعضی ها خوشایند نباشد، اما (مخصوصاً حالا که بعضی اسناد شهربانی و ساواک منتشر شده اند) دلائل و قرائن فراوان و غیرقابل انکاری در تأیید این حقیقت وجود دارند. من فکر می کنم آنها اشتباه نمی کردند، بیژن و به طور کلی، بچه های «گروه جزنی» اگر زنده می ماندند، سازمان فدایی مسیر دیگری را می پیمود و به احتمال زیاد، مسیر بسیاری از حوادث سیاسی پیش و پس از انقلاب تغییر می کرد.

————————————————————————-
مصاحبه «اخبار روز» با محمدرضا شالگونی به مناسبت چهلمین سالروز شهادت رفیق بیژن جزنی و هشت زندانی دیگر در تپه های اوین

اخبار روز: اولین و آخرین بار که بیژن جزنی را دیدید کی و کجا بود؟

محمدرضا شالگونی: اولین بار من بیژن را اواخر سال ۱۳۴۶ در زندان قزل قلعه دیدم. در آن موقع من دانشجو بودم و به خاطر فعالیت های دانشجویی دستگیر شده بودم، مخصوصاً به خاطر شرکت فعالی که در بعضی کارهای مرتبط با تظاهرات چهلم غلامرضا تختی داشتم. کل مدت بازداشت من در آن نوبت از سه ماه کمتر بود. دستگیری رفقای «گروه جزنی» حدود یک ماه پیش از دستگیری ما صورت گرفته بود؛ اگر اشتباه نکنم، چند روز پس از برگزاری مراسم هفت تختی که به صورت یک راه پیمایی به راستی توده ای برگزار شد و دانشجویان دانشگاه تهران در سازماندهی آن نقش تعیین کننده ای داشتند. در ماه اول بازداشت مان (یعنی اسفند ۴۶) اکثریت ما دانشجویان در بند عمومی قزل قلعه بودیم و تقریباً همه اعضای «گروه جزنی» در بندهای انفرادی. تماس بندهای عمومی و انفرادی فقط از طریق پنجره های کوچک بند انفرادی امکان پذیر بود که مشرف به حیاط بند عمومی بودند. با آمدن شب، این تماس ها فعال تر و گسترده تر می شد. زندانیان بند عمومی غالب شب ها مراسمی برپا می کردند که اسم اش را گذاشته بودند «شبآهنگ». دسته جمعی دور حیاط قزل قلعه می گشتند و آهنگ های رایج آن روزها را می خواندند و گاهی از پنجره های بند های انفرادی دو طرف حیاط نیز، زندانیان آهنگ هایی می خواندند. ضمناً همین مراسم فرصتی می داد به بچه ها که با هم تماس بگیرند و اطلاعات مختلف را به سرعت منتقل کنند. وقتی از بندهای انفرادی کسی می خواند، در بند عمومی سکوت کامل برقرار می شد و همه سراپا گوش می شدند. یکی از کسانی که از بند انفرادی به «شبآهنگ» بچه های بند عمومی جواب می داد، حسن ضیاء ظریفی بود که آهنگ های اش طرفداران زیادی داشت، مخصوصاً هنگامی که شروع می کرد به خواندن آهنگی که بر مبنای یکی از شعرهای معروف سیاوش کسرایی ساخته بود؛ هنوز هم وقتی من به آن سال ها فکر می کنم، بلافاصله طنین آن آهنگ زیبا را با صدای محزون و دلنشین حسن می شنوم و می روم در آن فضای عاطفی زیبایی که بند عمومی را در برمی گرفت: «یک یک چراغ خانه ها گردید خاموش / افتاد شهر از جنبش و رفت از تک و توش / من مانده ام اکنون و این چشم سیه پوش…».
پس از عید ۴۷، اکثر دانشجویان دستگیر شده را آزاد کردند یا به عنوان تنبیه، به سربازی فرستادند و با خلوت تر شدن بند عمومی، اکثر اعضای «گروه جزنی» را هم به تدریج به بند عمومی آوردند. از آن به بعد بود که مجال صحبت یا بعضی نشست و برخاست ها با آنها برای من ممکن شد. تا آنجا که به یاد دارم، خودِ بیژن، عزیز سرمدی، احمد جلیل افشار، فرخ نگهدار و مجید احسن جزو کسانی بودند که در اواسط فروردین به بند عمومی منتقل شدند؛ اما تا زمانی که من در قزل قلعه بودم، حسن ظریفی و عباس سورکی و دیگران همچنان در انفرادی بودند. البته من تا آن موقع جز فرخ نگهدار (که در جریان فعالیت های دانشجویی ارتباطات و همکاری های زیادی با هم داشتیم) هیچ یک از افراد دستگیر شده مرتبط با «گروه جزنی» را نمی شناختم و بنابر این رابطه من با آنها در زندان قزل قلعه نمی توانست از حد معینی جلوتر برود؛ ولی در آن شرایط (که مبارزه مسلحانه در ذهنیت غالب جوانان چپ نسل من به تنها مسیر کارساز تبدیل شده بود) شجاعت و از خودگذشتگی آنها به راستی برایم الهام بخش بود و به همین دلیل همه شان را تحسین می کردم. روحیه رزمنده ای که در همان مدت کوتاه در اکثر آنها دیدم، سرمشق بزرگ و آموزنده ای بود و در انتخاب مسیر بعدی زندگی ام کمکم کرد. هنوز هم ندای عزیز سرمدی در گوشم است که بسیار بلند و حتی فریاد وار، شعر زیبای فروغ فرخ زاد را در حیاط قزل قلعه می خواند: «من پشیمان نیستم / من به این تسلیم می اندیشم، این تسلیم دردآلود / من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم / در خیابان های سرد شب / جفت ها پیوسته با تردید / یکدگر را ترک می گویند / در خیابان های سرد شب / جز خداحافظ، خداحافظ، صدایی نیست / من پشیمان نیستم / قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست / زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد / و گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند / او مرا تکرار خواهد کرد». این اعلام موضع شجاعانه ای بود در مقابل استبداد شاهنشاهی، آن هم در یکی از خونین ترین زندان های رژیم و زمانی که هنوز بازجویی ها تمام نشده بود. به راستی و بی هیچ اغراق می گویم، آنها در مقابل استبداد، مشعلی را در دست گرفته بودند که آن را تا پای جان، تا تپه های اوین، یعنی «تپه های قتلگاه» شان، با استقامتی خستگی ناپذیر، حمل کردند و سال های بعد که من با بعضی از آنها بیشتر آشنا شدم و پیوندهای عمیق تری پیدا کردم، هرگز نشانه ای از پشیمانی در چهره های شان ندیدم و حالا که بر می گردم و به گذشته فکر می کنم، به نظرم می رسد آن فریادهای سرافرازانه عزیز حقاً بیانیه ی کل آن گروه سرافراز بود.
اما آخرین باری که بیژن را دیدم همان روزی بود که او را همراه بخش بزرگی از زندانیان طرفدار مبارزه مسلحانه (از چریک های فدایی خلق و مجاهدین خلق و چند گروه دیگر) از زندان قصر به اوین منتقل کردند. اگر اشتباه نکنم این انتقال دو روز پس از اعلام حزب رستاخیز در آن سخن رانی معروف شاه در ۱۱ اسفند ۱۳۵۳ صورت گرفت. خودِ آن سخن رانی جای تردیدی باقی نمی گذاشت که سرکوب های شدیدی در راه است. و بنابر این در میان زندانیان بندهای چهار و پنج و شش قصر (که ما بودیم) عموماً آغاز یک مصیبت جدید ارزیابی شد. و مخصوصاً بیژن بسیار نگران بود و گویی در انتظار یک فاجعه. با این همه وقتی آنها را صدا کردند که وسائل شان را جمع کنند، هیچ کس فکر نمی کرد ماجرا آن چنان خونین و خشن خواهد بود که شد.

اخبار روز: مناسبات جزنی با کسانی که نخستین بار وارد زندان می شدند، چگونه برقرار می شد. آیا جزنی خودش برای برقراری رابطه اقدام می کرد؟

محمدرضا شالگونی: مثل غالب زندانیان قدیمی دیگر. حقیقت این است که من ویژگی خاصی را در برخورد او با زندانیان تازه وارد به یاد ندارم. بنا به تجربه من از زندان های مختلف (البته در دوره رژیم شاه که تفاوت های چشم گیری با زندان های جمهوری اسلامی داشتند) برخورد زندانیان با هر تازه واردی، در آغاز معمولاً محتاطانه بود، مخصوصاً اگر اطلاعی از هویت سیاسی و چند و چون پرونده وی نداشتند، دوره این احتیاط طولانی تر می شد. البته باید توجه داشت که بیژن یکی از سرشناس ترین زندانیان چپ بود و طبعاً در زیر نظارت ویژه زندانبانان و ساواکی ها قرار داشت و بنابراین نمی توانست بدون احتیاط و شناخت کافی با هر زندانی تازه واردی گرم بگیرد. اما از آنجا که آدم بسیار با تجربه و سرد و گرم چشیده و نیز بسیار پرارتباط بود، سعی می کرد از طریق رفقای مورد اعتمادش، تا حد ممکن شناخت دقیقی از هویت سیاسی و شخصیت طرف به دست بیاورد.

اخبار روز: آیا جزنی با طیف معینی از زندانیان نشست و برخاست می کرد. روابط او با گروه های مختلف چپ چگونه بود؟

محمدرضا شالگونی: بنا به همه دیده ها و شنیده های من، غالب اوقاتِ روزانه بیژن در زندان صرف فعالیت منظم سیاسی می شد. معمولاً روزانه چندین برنامه یکی – دو ساعته سیاسی با دیگران داشت و همه این ها هدف دار بود و بیشترشان برنامه های بحث و آموزش سیاسی با رفقای جوان تر. معمولاً تلاش می کرد جوانانی را که روحیه مبارزاتی خوبی داشتند و محکومیت های نسبتاً کمتر، از نظر فکری تجهیز کند تا پس از آزادی از زندان، با آمادگی سیاسی بهتری به مبارزه بپیوندند. و حتی یادم می آید که بعضی از رفقای زندان با دیده انتقادی به این کار نگاه می کردند و آن را نوعی «سربازگیری» برای مبارزه مسلحانه یا حتی «بمباران فکری یک جانبه» می نامیدند. ولی در هرحال، او هر بحث و برنامه منظم با دیگران را با اهداف عملی مشخص انجام می داد. و غالب نوشته هایی هم که از او به جا مانده، در این جهت تهیه شده بودند. طبیعتاً بیشترین و گرم ترین رابطه را با بچه های طرفدار مبارزه مسلحانه داشت. رابطه اش با مخالفان مبارزه مسلحانه آشکارا سرد بود و حداکثر می شود گفت، رسمی و محترمانه. و حتی با غالب توده ای ها و مائوئیست ها رابطه خوبی نداشت و به نظر من، گاهی داوری های اش در مورد آنها، بی انصافانه بود. البته بیژن آدمی بود بسیار شوخ و با غالب زندانیان رفتار غالباً خوب و گرمی داشت و مخصوصاً به زندانیان مقاوم و با سابقه همیشه احترام می گذاشت. همین جا باید یادآوری کنم که برخورد بسیاری از زندانیان مخالف مبارزه مسلحانه نیز با او غیرمنصفانه بود. فراموش نباید کرد که در سال های نیمه اول دهه پنجاه، طرفداران مبارزه مسلحانه در غالب زندان ها در اکثریت بودند و غالب چپ های غیرمعتقد به مبارزه مسلحانه، در مسائل روزمره زندگی در زندان، خود را زیر فشار می دیدند و خودِ این منشاء یک سلسله دلخوری ها و شِکوه ها از طرف آنها بود. بعلاوه، در زندان های سیاسی بزرگ، روابط روزمره میان زندانیان معمولاً از طریق «کمون»ها رتق و فتق می شد؛ در نتیجه، فضای درونی زندان در دست «کمون»ها بود و در تنظیم روابط درونی این «کمون»ها نیز در بعضی دوره ها، حرف نهایی را «تشکیلات» های اصلی سیاسی می زدند که زیر کنترل فدائیان خلق و مجاهدین خلق قرار داشتند. بنابراین بعضی از تصمیمات مربوط به «کمون»ها و فضای عمومی حاکم بر روابط میان زندانیان، عملاً توسط رهبران «تشکیلات» های اصلی سیاسی و از بالای سر اعضای «کمون» مشترک گرفته می شد و این باعث می شد که بخش قابل توجهی از خود طرفداران مبارزه مسلحانه نیز از روابط «غیردموکراتیک» شِکوه بکنند. همین مسائل بود که مثلاً در زندان شیراز «تشکیلات» طرفداران مبارزه مسلحانه را از درون منفجر کرد و حتی در ماجرای شورش زندانیان شیراز و درگیری زندانیان با پلیس (در فروردین ۵۲) نیز نقش مهمی داشت. در زندان قصر در تهران نیز (که بیژن در سال های اول دهه پنجاه غالباً در آنجا بود) حوادث مشابهی اتفاق افتاده بود و وقتی ما از شیراز به آنجا منتقل شدیم، هنوز فضای مسموم وجود داشت و طبعاً بعضی ها نقش بیژن را در آن حوادث مهم می دانستند.

اخبار روز: با سایر نیروها چطور؟

محمدرضا شالگونی: تا آنجا که من می دانم، رابطه بیژن با مجاهدین هیچ وقت گرم نبود و حتی مسعود رجوی و دور بری های اش اینجا و آنجا می گفتند که بیژن را فدایی نمی دانند. در واقع نظری که «گروه جزنی» را در بیرون سازمان فدایی قرار می داد (و بعدها در میان هواداران روایت مسعود احمد زاده از مبارزه مسلحانه، طرفداران قابل توجهی پیدا کرد) اولین بار توسط مجاهدین ابداع شد. به نظر من، این بدبینی مجاهدین به بیژن چندان بی پایه نبود. بیژن و به طور کلی «گروه جزنی»، برخلاف رفقای جوانتر فدایی که عموماً مبارزات سازمانی شان با آغاز مبارزه مسلحانه شروع می شد، با سنت های مسلط جنبش کمونیستی ایران و مخصوصاً حزب توده، بار آمده بودند و بنابراین به جریان های مذهبی خوشبین نبودند. هرچند بیژن مراودات سیاسی و اشتراکات مبارزاتی با مجاهدین و گروه های مذهبی مشابه را یک «دست آورد تاریخی» می دانست (و این را خودِ من چندین بار از او شنیده بودم) ولی هر نوع ایدئولوژی مذهبی را خطرناک می دانست و معتقد بود که کمونیست ها باید با جریان های مذهبی مرزبندی روشنی داشته باشند. او در این باره جزوه ای هم نوشته بود که در زندان به دست مجاهدین افتاده بود و یکی از علل اصلی بدبینی مجاهدین به او نیز از همین جزوه ناشی می شد.
رابطه بیژن با جریان های مذهبی دیگر بدبینانه تر بود. مثلاً رابطه او با زندانیان گروه «موتلفه» (مانند حاجی عراقی و عسگر اولادی و … ) بسیار سرد بود و البته آنها هم از او نفرت داشتند، هر چند روابط در ظاهر محترمانه بود. از اواخر دهه چهل تا نزدیکی های انقلاب ۵۷، جریان های ملی غیرمذهبی در زندانهای رژیم شاهنشاهی در اقلیت محض بودند. ولی برخورد بیژن با افراد مبارز ملی متعلق به «جبهه ملی» و جریان های مشابه بد نبود و در واقع او از تشکیل نوعی جبهه ضد دیکتاتوری با آنها جانبداری می کرد.

اخبار روز: آیا نقش و جایگاه جزنی در رفتار زندانبان ها و بازجویان به گونه ای بود که معلوم شود نسبت به او حساسیت خاصی وجود دارد؟

محمدرضا شالگونی: من تردیدی ندارم که زندانبانان و از آنها مهمتر، ساواک، بیژن را خطرناک ترین و مهم ترین زندانی خود می دیدند. این ارزیابی من، ممکن است برای بعضی ها خوشایند نباشد، اما (مخصوصاً حالا که بعضی اسناد شهربانی و ساواک منتشر شده اند) دلائل و قرائن فراوان و غیرقابل انکاری در تأیید این حقیقت وجود دارند. من فکر می کنم آنها اشتباه نمی کردند، بیژن و به طور کلی، بچه های «گروه جزنی» اگر زنده می ماندند، سازمان فدایی مسیر دیگری را می پیمود و به احتمال زیاد، مسیر بسیاری از حوادث سیاسی پیش و پس از انقلاب تغییر می کرد.

اخبار روز: آیا جزنی در باره ایده های سیاسی که هنوزبه طرح عمومی آنها نپرداخته بود، با شما صحبت می کرد و اهل مشاوره بود؟

محمدرضا شالگونی: برای پاسخ به این سوال ناگزیرم در باره چگونگی رابطه ام با بیژن توضیح مختصری بدهم: حقیقت این است که من از نزدیکان بیژن نبودم و حتی بعضی از برخوردهای او را با مخالفان و دوربری های اش نمی پسندیدم و در این موارد نظرم را گاهی علنی و صریح هم می گفتم. اما به لحاظ بینش، تجربه و پختگی سیاسی همیشه او را یک سر و گردن از همه زندانیان نسل خودم بالاتر می دیدم. رابطه سیاسی فشرده من با بیژن از زمانی آغاز شد که در اواخر سال ۵۲ از زندان شیراز به زندان قصر تهران منتقل شدم؛ همراه عباس سورکی، عزیز سرمدی و احمد معینی عراقی. با سوروکی و سرمدی که از اعضای «گروه جزنی» بودند، از تابستان سال پنجاه در زندان برازجان هم بند بودم و روابط بسیار نزدیکی داشتم و با احمد معینی (که از اعضای «ساکا» بود) در زندان شیراز آشنا شده بودم. او نماینده زندانیان بند سیاسی زندان عادل آباد شیراز بود و تماس ما با مسوولان زندان از طریق او برقرار می شد. هنگام انتقال ما از زندان شیراز، سرهنگ قهرمانی (رئیس زندان عادل آباد) به ما یادآوری کرد که ما را جزو محرکان اصلی درگیری های فروردین می داند (چیزی که البته واقعیت نداشت) و به همین دلیل به تهران می فرستد که آنجا حالمان را جا بیاورند. به همین دلیل در تمام طول راه فکر می کردیم ما را می برند به «کمیته مشترک» و کتکی حسابی نوش جان می کنیم، اما مستقیماً بردندمان به زندان قصر. وقتی به زندان قصر رسیدیم، در آنجا نیز فضای خفقان شدیدی وجود داشت و حدود یک ماه بعد، من و عزیز را به بند شش منتقل کردند، بندی که غالباً زندانیان قدیمی تر را آنجا جا می دادند. این بند با یک در آهنی نرده ای از بندهای چهار و پنج جدا می شد، ولی سه وعده در روز، موقع غذا خوردن با آن بندها وصل می شد و زندانیان آن می توانستند به این بندها بیایند. بیژن هم در بند شش بود. عباس و عزیز و او پس از سال ها به هم رسیده بودند و در آنجا بود که دو رفیق نزدیک من می خواستند با آخرین نظرات بیژن آشنا شوند. به این ترتیب بود که من از طریق عباس و عزیز با بیژن مرتبط شدم: عزیز که مدتی در همان جا با من هم اتاقی بود به من خبر داد که بیژن نوشته هایی دارد که حالا برای مطالعه آنها از جاسازی بیرون آورده شده اند و من هم اگر تمایل داشته باشم، می توانم آنها را بخوانم. به این ترتیب بود که من توانستم تقریباً همه نوشته های مختلف بیژن را (که به صورت ریزنویسی شده روی کاغذ نازک بودند) پشت سر هم بخوانم. و بعد از خواندن، طبعاً برایم سوالاتی پیش آمده بود که می خواستم با خودِ بیژن در باره آنها بحث کنم. و چند دور در این باره با او بحث کردم که آخرین آنها در زمستان سال ۵۳ بود. من در نوشته های او ناهمخوانی هایی می دیدم که با وی در میان می گذاشتم. در یکی از این بحث ها (در باره نوشته «چگونه مبارزه مسلحانه توده ای می شود») بود که او در مقابل سوال های مکرر من، مطرح کرد که مبارزه مسلحانه را فقط یکی از تاکتیک های مبارزه می داند، در حالی که در خودِ جزوه یادشده آن را به عنوان «تاکتیک محوری» مطرح کرده بود. تا جایی که به یاد دارم این تنها موردی بود که بیژن در باره نکته ای که هنوز در نوشته های اش طرح نکرده بود، با من صحبت می کرد. البته لازم است یادآوری کنم که در این بحث ها «مشورتی» در کار نبود من بیشتر مستمع مشتاقی بودم که چند و چون هایی را پیش می کشید و او نظرش را توضیح می داد. در هر حال من نمی توانم به این سوال شما که آیا او اصلاً «اهل مشورت بود» یا نه، پاسخ روشنی بدهم، چون اصولاً من در موقعیتی نبودم که طرف مشورت او باشم. اما می توانم بگویم که نزدیک ترین رفقای او به نظرات اش ایراداتی می گرفتند و این برای شان کاملاً عادی بود. مثلاً عزیز سرمدی بعد از خواندن نوشته های بیژن، به نظر او در باره مسأله ملی در ایران ایراد داشت و با خودِ او هم مطرح کرده بود و حتی عزیز به من می گفت که نظر بیژن در این مورد «اپورتونیستی» است، زیرا بیژن در نوشته اش عملاً حق تعیین سرنوشت ملیت های ایران را نفی می کرد.

اخبار روز: واکنش جزنی را به یکی از اقدامات نیروهای چپ در خارج از زندان که او مخالف و یا مشتاق انجام آن بود، برایمان تعریف کنید.

محمدرضا شالگونی: موردی که من خودم از او شنیدم، هنگامی بود که در تابستان ۵۳ پس از باز گشت از «کمیته مشترک»، از خبر نزدیکی مصطفی شعاعیان با فدائیان ابراز نگرانی می کرد و ادغام دو گروه را خطرناک می دانست. او مخصوصاً نگران «تروتسکیسم» شعاعیان بود و می گفت بچه ها باید نوشته های استالین در افشای ماهیت تروتسکیسم را منتشر کنند و به بحث بگذارند. در آن موقع من چیزی از شعاعیان نخوانده بودم و از نظرات او عملاً هیچ اطلاعی نداشتم.

اخبار روز: فضای زندان در روزهای نزدیک به ٣۰ فروردین چگونه بود، آیا از رفتار بازجویان و اخبار می شد نزدیک شدن لحظه خطر را حس کرد؟

محمدرضا شالگونی: تا جایی که به یاد دارم، در باره هیچ یک از زندانیانی که به زندان اوین منتقل شده بودند، خبری نبود، زیرا همه آنها ملاقات ممنوع بودند و خانواده های شان نمی توانستند خبری از آنها به دست بیاورند. همین قدر می دانستیم که همه در اوین هستند، اما هیچ کس فکر نمی کرد رژیم با آن توحش زندانیان بی دفاعی را که همه محکومیت قطعی داشتند و سال ها در زندان بودند، تیرباران کند.

اخبار روز: چرا شاه تصمیم گرفت جزنی و ٨ تن دیگر را اعدام کند؟

محمدرضا شالگونی: به نظر من، ساواک با چند ملاحظه آنها را سر به نیست کرد: نخست این که «گروه جزنی» تنها گروهی بود که می توانست گسست نسلی فعالان چپ را ترمیم کند. زیرا تنها گروه مهمی بود که چپِ پیش از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ را با چپ برآمده در نیمه دوم دهه چهل گره می زد. فراموش نباید کرد که چپ دهه چهل بیش از آن که فرزند حزب توده باشد، فرزند جبهه ملی بود و این هم نقطه قوت آن بود و هم نقطه ضعف اش. نقطه قوت به این دلیل که بیشتر می خواست در افق های ملی حرکت کند و بنابراین روی پای خودش بیایستد؛ برای این چپ مهم نبود که مثلاً حزب کمونیست شوروی یا حزب کمونیست چین چه می گویند؛ او از وابستگی های آنچنانی می گریخت. اما همین ملی گرایی نقطه ضعف آن هم بود، زیرا عملاً به بسیاری از سنت های ارزشمند جنبش کمونیستی بی اعتناء بود و حتی با آنها آشنایی نداشت. در این میان، جزنی و یارانش کسانی بودند که به وابستگی های آنچنانی گذشته به شدت انتقاد داشتند، ولی در عین حال از آن گذشته برآمده بودند، بعضی از سنت های گذشته را با خود حمل می کردند و بنابراین می توانستند هم ضعف هر دو نسل چپ را به انتقاد بکشند و هم سنت های ارزشمند گذشته را با ارزش های مبارزاتی نسل جدید چپ گره بزند. به نظرم، دومین ملاحظه ساواک این بود که این گروه متحد، با تجربه و روحیه رزمنده ای که داشت، می توانست در شرایط مساعد، بسیاری از مبارزان شوریده و رزم آزموده و پخته چپ را دور هم جمع کند و اهرمی نیرومند برای شکل دادن به یک جنبش توده ای طبقاتی به وجود بیاورد. و بالاخره سومین (و شاید هم مهم ترین) ملاحظه ساواک این بود که بیژن در شرایط بسته همان زندان های شاهنشاهی، درک نسبتاً پخته ای از راه های توده ای شدن مبارزه به دست آورده بود و آن را از طریق نوشته ها و نیز آموزش کادرهای جوانی که در زندان ها با او حشر و نشر داشتند، به بیرون انتقال داده بود. در واقع از ۵۲ به بعد سازمان فدایی آشکارا در مسیری افتاده بود که بیژن توصیه می کرد. این سمت گیری نمی توانست از دید ساواک دور بماند و هنگامی که جزوه های بیژن در بازرسی های ناگهانی در زندان های مختلف (و مخصوصاً در قزل قلعه) به دست رژیم افتاد، آنها در یافتند که بیژن از داخل زندان، سازمان را به سمت خاصی سوق می دهد. این سمت گیری از نظر آنها بالقوه خطرناک بود و می توانست در لحظات بحرانی به شکل گیری یک جنبش انقلابی نیرومند منتهی شود. مثلاً اگر سازمان ضربه نمی خورد و همان مسیر را با قاطعیت ادامه می داد، آیا در اعتراضات تهیدستان «خارج از محدوده» که در دوره شهرداری نیک پی در تهران شکل گرفت، نمی توانست با جنبش تهیدستان بیامیزد؟ در آن صورت مبارزه مسلحانه، به روایتی که بیژن در آخرین نوشته های اش مطرح می کرد، ممکن بود نه تنها مزاحم کار توده ای نباشد، بلکه حتی شعله اعتراضات (مثلاً تهیدستان خارج از محدوده) را به میان کارگران و زحمتکشان بخش های دیگر بکشاند. به نظرم حتی انتخاب آن افراد از گروه جزنی حساب شده صورت گرفته بود. آنها جزو محکم ترین و با اعتبارترین زندانیان همه زندان های ستم شاهی بودند. فراموش نباید کرد که مثلاً محمد چوپان زاده و احمد جلیل افشار را در نخستین روزهای سال ۵۴ از شهرستان ها به تهران منتقل کردند. وقتی رفیق چوپان زاده را به قصر آوردند، من خودم با او صحبت کردم؛ او دریافته بود که حادثه ای در شرف وقوع است و با نگرانی از من می پرسید که فکر می کنی چه نقشه ای در سر دارند؟ این آخرین دیدار ما بود، درست فردای آن روز او را بردند. حتی به نظر من، ساواک چندان نگران سازمان مجاهدین نبود. بی تردید شهیدان زنده یاد خوشدل و ذوالانوار، مبارزان بسیار محکم و رزمنده ای بودند. من آنها را در همان بند شش قصر دیده بودم و به یاد دارم که چندبار برای بازجویی های مجدد آنها را به «کمیته مشترک» بردند. اما آنها در رهبری سازمان مجاهدین نقش خیلی مهمی نداشتند. به عبارت دیگر ، می خواهم بگویم حساسیتی که ساواک روی نقش گروه جزنی داشت، در مورد رهبری مجاهدین نداشت.

اخبار روز: چگونه از کشته شدن بیژن با خبر شدید. واکنش بازجویان و زندانیان بعد از انتشار خبر چگونه بود؟

محمدرضا شالگونی: هنگامی که خبر کشته شدن آن هشت مبارز سرفراز رسید، من هنوز در زندان قصر بودم. به محض این که روزنامه را به داخل دادند، بغض زندان ترکید و بعضی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند و داد می کشیدند و گاهی حتی با فریاد علیه رژیم شعار می دادند؛ ولی زندانبانان که خود را برای ناآرامی های بزرگ تر آماده کرده بودند، سعی می کردند، واکنش خشنی نشان ندهند. پس از آن، زندان چند روز در بهت عمیقی فرو رفت، صدا از کسی برنمی آمد و غالباً حتی کسی با کسی صحبت نمی کرد. جنایت بسیار سنگین تر و وحشیانه تر از آن بود که زندانیان انتظارش را داشتند.

اخبار روز: سخن آخر…

محمدرضا شالگونی: من همیشه گفته ام که جمهوری اسلامی بیش از هر چیز دیگر محصول استبداد شاهنشاهی بود. رژیم شاه بود که همه جریان های سیاسی دیگر را بیرحمانه سرکوب می کرد، ولی در همان حال، نمی خواست (و البته گاهی نیز نمی توانست) دستگاه روحانیت و از جمله روحانیت تحت رهبری خمینی را با همان شیوه سرکوب کند. به نظرم یکی از مواردی که می شود این تبعیض در سرکوب را دید، همین حذف «گروه جزنی» است. اگر بیژن زنده می ماند، بسیار بعید بود که سازمان فدایی به آن سازش ننگین با روحانیتِ تحت رهبری خمینی کشیده بشود. برخلاف تصور بعضی درک های عامیانه از تاریخ و ماتریالیسم تاریخی، در بعضی لحظات تاریخی حتی یک شخصیت واحد می تواند نقش تعیین کننده ای داشته باشد. و از یاد نباید برد که بیژن فقط یک نفر نبود یک جریان بود، و تک تک آنهایی که همراه او به خاک افتادند، افرادی بودند با نفوذ و رزمنده که می توانستند جلوی فاجعه را بگیرند. یاد تک تک یاران بیژن برای من فراموش نشدنی است، به ویژه یاد دو رفیق عزیزم عباس سوروکی (یا به قول بچه های زندان برازجان: «پاپا جان پلنگ») و عزیز سرمدی همیشه چراغ راه من بوده و خواهند بود، حتی در تاریکی هایی که خستگی و تنهایی و تردید، زانوانم را به لرزه در می آورند.
يکشنبه ٣۰ فروردين ۱٣۹۴ – ۱۹ آوريل ۲۰۱۵

پاسخ

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s