با یاد خاطرۀ رفیق عمر محمدی (کاوه)

باران گریه بارم با قامتی خمیده

1

در آستانه ی اشک مي مانم و

قَد مي شکنم

و دريغم مي آيد

که ديگرکسي نتواند تو را به نام بخواند

هوا پُر از ترّنمِ بالِ پرنده هاست

تا طليعه ي فردا نامِ تو را به پيشاني بَرَد

و دريغ ما را

در حسرتِ بال های خون چکانِ آن پرنده ای که تو بودي

نه!

باور نمي کنم

که از تو تنها نامي نقرِ بر سنگ بماند

(سیاوش میرزاده)

Advertisements

پاسخ

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s