به یاد رفیق مجید سیمیاری!

با ورود مجاهدین به فاز مسلحانه و آغاز دهه شصت و بگیر و ببندها، امنیت فعالان سیاسی به خطر افتاد. در چنین شرایطی سازمان برای حفظ امنیت نیروهایش اقدام به برخی جابجائی ها کرد. مجید (رحیم) یکی از فعالان سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر) بود که از شهرستان به تهران انتقال داده شد.

photo_2018-04-14_10-52-42

رفقا مجید سیمیاری (چپ) و عادل طالبی (راست)

پس از آشنائی با او دریافتم انسانی است با ضمیر روشن، صادق و صمیمی، رفیقی منضبط و پایبند به تمام مقررات و قوانین تشکیلاتی، رفیقی که مسائل امنیتی و توصیه های سازمانی را دقیق و مسئولانه رعایت می کرد. او پیش از دستگیری در واحد جنوب تهران فعالیت می کرد. مسئول اعضای واحد پایه فعالان کارگری در کارخانه ها بود. در فعالیت های کمیته جنوب تهران ، از نوشتن مقالات و تکثیر و رساندن آنها به کارگران و زحمتکشان در محیط های کار و زندگی، تا رساندن نشریه مرکزی «راه کارگر» به اعضاء ، روابط و کارخانه مسئولانه تلاش می کرد.

اما برای مجید، فعالیت، فقط مسائل سیاسی و تشکیلاتی اعضاء و روابط و سروسامان دادن به کارها و قرارهای تشکیلاتی نبود. او عمیقآ به مشکلات خانوادگی و شخصی رفقا توجه داشت. از ریز و درشت نیازهای مادی، تا حل مشکلات عاطفی، دغدغه اش بود. هرگز فراموش نمی کنم در آن شرایط کوپنی و سهمیه بندی چگونه مایحتاج برخی از رفقا را که بچه کوچک داشتند را فراهم می کرد. هرگز فراموش نمی کنم در آن هنگامه های به هم ریختگی سازمانی ناشی از شرایط جدید زندگی مخفی و تنگناهای مالی، تمام امکان های خود را بی دریغ و بی اندکی تردید در اختیار سازمان قرار داد و این در شرایطی بود که او خود در یک خانواده کارگری زندگی می کرد و عجیب بود که هیچ گونه محافظه کاری نداشت.

بعد از ضربه به کمیته جنوب تهران و تحت تعقیب و مراقبت بودن تمام نیروهای سازمانی، رفیق مجید و بسیاری دیگر دستگیر شدند. در زندان علیرغم این که مدت های طولانی زیر شکنجه  بود، اطلاعات و اسرار سازمانی را حفظ کرد. او با مقاومت های طولانی و درخشان خود بازجوها را کلافه و درمانده کرده بود. تا آنجا که بازجوها از دیگر اعضاء می خواستند که به او بگویند اطلاعات لو رفته است تا او دست از مقاومت بردارد و بیش از آن شکنجه نشود.  گر چه آویزان کردن های ممتد موجب آسیب دیدگی کتف و شانه اش شده بود، اما اسرار و روابط سازمانی محفوظ ماند و یکی از اعضای فعال توانست از دستگیری نجات یابد.

پیش از شروع کشتارهای تابستان 67 مسئولان زندان، مجید را به بند زندانیان ابد انتقال دادند. رفیقی شاد و فعال بود. او به همراه من و زنده یاد علیرضا تشیّد با امکان محدود بند، برنامه خواندن فلسفه را شروع کردیم. سادگی و بی غل و غشی رفیق در مطالعه و بحث و جدل های سه نفره مان آنقدر جذاب بود که علیرضا تشیّد شیفتۀ اخلاق و مرام او شده بود. در یکی از همین جلسات بود که یک بار علی روی او را بوسید و گفت :»تو چه آدم خوبی هستی»

آن روز را هر گز فراموش نمی کنم. در یکی از خواب های بعد از ظهر بند بود. مجید ناگهان از خواب پرید، در جای خود نشست و چند بار با هیجان و شعف و صدای بلند داد زد: » خواب سهند را دیدم! خواب سهند را دیدم!»  وقتی از او پرسیدیم، چشم هایش پر از اشک شد و با لبخند گفت :» داشتم سهند را بالا می انداختم و او غش غش می خندید».

عصمت (مهناز) همسر مجید هنگام دستگیری حامله بود و در همان زمان ها او را به دنیا آورده بود. مجید تعریف می کرد که پیش از ابلاغ حکم، سراغ همسرش رفته بودند و رقم سنگینی درخواست کرده بودند تا مثلآ حکم او را از اعدام به ابد تخفیف دهند. خانواده هر چه داشت و نداشت  فروخته بود و پول را به آنها داده بودند.  کاری که با بسیاری از خانواده ها کرده بودند.

رفیق مجید یک آموزگار بود از تبار صمد بهرنگی. گاه با تعریف تجربه ها و خاطرات خود در جمع، موجب شادی و مسرت هم بندی ها می شد. او یکی از چهره های با احترام و دوست داشتنی بند بود. بند سرموضعی ها و ابدی ها، بندی بود که امور روزمره را خود زندانی ها سر و سامان می دادند. به دلیل وجود سازمان های گوناگون، یک نوع ساختار پلورالیسم شکل گرفته بود که بر مبنای آن مسئول بند انتخاب می شد. رفیق مجید آخرین مسئول انتخابی بند زندانیان سیاسی اوین، پیش از کشتار وحشیانه تابستان 67 بود. این بند زیر نظر وزارت اطلاعات مستقر در اوین، نظارت و کنترل می شد و زندانیان بدون اطلاع از نقل و انتقال ها، منتظر تغییر شرایط خود بودند. در یکی از آخرین روزهای منتهی به کشتارها، بحثی میان مجید که مسئول بند بود و مسئول زندان در گرفت. او که یک آخوند بود، مجید را برده بود هواخوری بند و در باره خرده بورژوازی و تعریف مارکس از خرده بورژوازی، با او بحث به راه انداخته بود. با این بحث ها و روش ها بود که آنها زندگی ها را برای پایان کار ارزیابی می کردند.

روزی که ما را دسته دسته صدا زدند و به صف مان کردند، برای بیدادگاه های دو سه دقیقه ای و فرستادن به جوخه های مرگ، او ماند و من را همراه تنی چند از رفقا به بیرون بند فراخواندند. این آخرین دیدارم با او بود. در اولین ملاقات ها پس از کشتارها بود که دانستم او نیز رفته است. در شهریور 67 مجید به همراه سیصد، چهارصد نفر از هم بندی هایمان درزندان اوین و هزاران رفیق و مبارز راه آزادی و عدالت در سراسر ایران، به دست دژخیمان رژیم جمهوری اسلامی از میان ما رفت. جای او به عنوان رفیقی از هزاران مبارز کارگر، معتقد به رهائی انسان های رنج کشیده و زحمتکشان برای همیشه در قلبم باقی ماند. انسانی مقاوم و شفاف چون الماس، زلال چون آب روان، باورش این بود که آدم ها آنچه را خیلی ادعا می کنند، ندارند. او خود خیلی چیزها داشت، اما بی ادعا.  از او بسیار آموختم.

نوشته یکی از هم بندی های مجید سیمیاری (نام محفوظ)

Advertisements

پاسخ

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s